مریم نانکلی

جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

تعقل حاصل تعشق است

چند دقیقه‌ای به پایان ساعت کاری مانده. صورتم را می‌شورم و رژلب زرشکی می‌زنم. برای تالار وحدت تاکسی می‌گیرم. از خیابان‌های موردعلاقه‌ام می‌گذرم؛ بهترین و بدترین روزهایم را در آن‌ها گذراندم. گذراندم. گذراندم گذشته را. گذشته ولی دشوارتر از امروز نبود. دویدن این همه نفس‌گیر نبود. مقصد این همه دور نبود. کتاب این همه گران نبود. رابطه این همه پیچیده نبود. ناامیدی این همه لخت و عور نبود. بی‌ثمری این همه بی‌حیا نبود. فقط خوی درنده‌ای مرا به خود می‌خواند. با این همه گلایه به سوی خوش‌گذرانی در حرکتم؟ چند سال است تئاتر موزیکال ندیده‌ام. چشمم آب نمی‌خورد پیشرفت چشم‌گیری روی صحنه ببینم. با این حال قهوه سفارش می‌دهم تا در اجرا چرت نزنم. آن شب یادم می‌آید. منِ معتاد قهوه دوچندان حواسم را تا آخر شب می‌خواستم و بی‌اعتنا به بوی قهوه‌ی اعلای کافه گل‌گاوزبان سفارش دادم تا قلبم آرام‌تر به قفسه‌ی سینه‌ام جفتک بزند.

از دور دست تکان می‌دهد. آغوش. غر ریزی از شرایط اجتماعی و گفتن از پیش رفتن کاری و پیش نرفتن ایده‌ای. و برنامه‌ریزی برای وقت فراغت بعدی. زیستمان را از بیرون می‌نگرم. کار و آموزش با کم‌ترین چشم‎‌انداز رسیدن. دلهره‌ی کمبود وقت. معلق در بی‌ثبات‌ترین وضعیت. و قرار پابرجای هم‌کناری بر اوج تعلیق داستانمان. کتاب خواندن. تئاتر دیدن. صبحانه خوردن. رقصیدن. کریم‌خان رفتن. سفر کردن. بازار گل رفتن. عمیق نفس کشیدن.

باز آن شب یادم می‌آید. با ترس به دفتر برنامه‌ریزی‌ام می‌نگرد: «باز هم که وقتی برای فراغت نگذاشتی.» نگاه مضطربم از نگاه ترسانش می‌گریزد: «هفته‌ی بعد در نظر می‌گیرم.» هفته‌ی بعد؟ جان آدمیزاد به ثانیه بند است، به مو. «نمی‌شود. کار دارم. درس دارم. داستان نخوانده دارم. مشق ننوشته دارم. کلاس دارم. نیاز به تأیید و خروج از بلاتکلیفی دارم. تعهد دارم. جان مشوش دارم.» به فردا نکشیده بدنم نه می‌گوید و عقلم… عقلم… خموش می‌ماند. نای اندیشیدن ندارد. زبانم جان جنبیدن ندارد. رگ‌هایم اکسیژن برای جریان خون ندارد. فکم حوصله‌ی اقناع کردن ندارد. چشمم گنجایش این چک‌لیست را ندارد. قلبم توان دوست داشتن ندارد. تنم جای زخم ظالمانه ندارد.

این شهروندهای مستأصل را! لبخند را فراموشیده‌اند. دوست‌داشته‌هایشان را پشت گوش می‌اندازند. زیستن را بدون امید خار می‌شمارند. و چنگ می‌زنند دست‌آویزها را برای دلیل یافتن. نمی‌دانند امیدهای زیستن خیلی کم‌جان‌اند. نباید این خو در من بیارامد.

به کدام امید؟ به کدام دلیل؟ آفرینش؟ اگر سال بعد از خلقتش به بی‌معنایی‌اش پی ببری چه؟ عشق؟ رفاقت؟ اگر به سال نرسیده فهمیدی آن چه می‌نماید نیست چه؟ کلام؟ اگر گوشی برای شنیدنش نبود چه؟ فردا؟ همه‌ی پوزخندهای عالم نثار فردا که گزندبارترین توهم‌هاست. زیستن هنر دوام آوردن است، هنر بودن. یادداشت‌های برجامانده‌ی آدم‌ها را نخوانده‌ای که همواره در باب اندوه پوچی‌اند و امیدهای گذرا؟

اصلن چه شد که انسان دوام آورد؟ فک و دست جنباند و جمجمه‌اش حجیم شد. ابزار دست گرفت و بر دیوار نقش زد. آتش به پا کرد. مرز کشید. بر سنگ قانون نگاشت و وسط شهر کوبیدش. فلسفید. کشف کرد. ساخت، و زنده ماند. هر روز باهوش‌تر و باهوش‌تر شد و زیست آدمیزادی را آسان‌تر کرد. با هوش و پرورش هوش. پرورش هوش؟ پرورش هوش. متمدن شد. آیین ساخت. صحنه‌ی اپرا و باله ساخت. خواند. رقصید. پرورید. پرید و هر چه متمدن‌تر شد، خلاق‌تر شد.

عقل‌های مضطرب، مغموم، مشوش و منتظر، خلاق نمی‌شوند، کپی‌کار می‌شوند و چشم‌های زیر سایه‌ی این عقل‌ها به دهان دیگری چشم می‌دوزند. و این گونه واکنش‌های انسان را هر دم غریزی‌تر می‌کنند. پس دیگر نمی‌اندیشد. نمی‌پرسد. نمی‌گوید. نمی‌آشوبد. می‌پذیرد. می‌دَرَد. نعره می‌کشد. و ناکام در خود می‌خزد.

آری؛ همین هوش سبب رقابت تازه‌اش با هوش مصنوعی شد. ولی چه جای بیم که مخلوقش است و خوشبختی غیرقابل‌انکار. هان. زود یادش رفت چه کسی و چگونه هوش مصنوعی را ساخت و دیر نباشد که سروری‌اش را بر خود ببیند. سروری بر انسان بودن، خالق بودن، مختار در «نه» گفتن بودن؛ همان که در لحظه‌ هر خزعبلی را تأیید نمی‌کند. هوش مصنوعی تأییدطلبانه‌ هر بدگویی و احساسات ناخوشایندی را تأیید می‌کند. مگر کم می‌شنویم «بهترین دوستم چت‌جی‌پی‌تی شده»؟ چون خوب خودش را با روح تأییدطلب بشر سازگار می‌کند و هر دم به خود وابسته‌ترش می‌سازد. هر چه بخواهد بهش می‌دهد. حتا در طول روز صدایش را می‌شنود و شب ویدیوهای مورد نیاز روحیه‌اش را در اکسپلورش می‌پراکند. همین دوپامین ناچیز مغز انسان مدرن دریوزه‌ی دست‌آورد را برای سگ‌دو زدن بس. ولی تو نیاز داری انسان‌وار دوپامین به مغزت برسانی تا همانی شوی که از سرما به طبیعت اعتراض کرد و سنگ را به آتش دادن واداشت.

همین است واقعیت: اقلیمی خرم‌تر است چون آدم‌هایش شادترند. شادی را از ما گرفته‌اند؟ بدبختانه آری و قصد پس دادنش را هم ندارند. و در این یأس مطلق و فرار هدف‌ها با نزدیک شدن ما به آن‌ها، چاره‌ای جز تعقل می‌یابی؟ و می‌بینی که تعقل جز با تعشق حاصل نمی‌شود. جز با گردهمایی‌های هر قدر کوچک. جز با پایبندی به مناسک اجتماعی و فردی. با رویاندن یک تخم گل در گلدان. با نفس کشیدن زیر درخت. با آغوشیدن محبوب. با راه رفتن، بی‌مقصد و بی‌مقصد. همه برای یک دم. و باور کن همه‌ی این‌ها اکسیژن لای سلول‌های خاکستری‌ات می‌شود. همین سرخوشی‌های شهره به بی‌مقداری که خودمان کشفشان کردیم، بنیانشان را گذاشتیم و عادتشان کردیم. یافتن و انجاماندنشان بی‌‌دلیل نبوده، چنان که حذفشان بی‌دلیل نیست. ذهن‌های درمانده‌ی امروزی ما در لحظه این کنش‌ها را به سخره می‌گیرد و در بهترین حالت به ناتوانی در بازیابی‌اش معترف می‌شود. آزادیم به دلیل‌تراشی برای عدم انجام و پذیرش جبر؛ ولی آگاهی به دلیل و ریشه‌ی بدبختی بهتر از دست و پا زدن ناآگاهانه است. دلیل بدبختی انسان فقدان همان چیزی است که از حیوانیت جدایش ساخت: تعقل در تصمیم‌گیری. چه در زیست جمعی و چه در زیست فردی، وقتی بدبختی طولانی شود یعنی عقل مدت‌هاست خموش مانده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *