مریم نانکلی

جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

«تقدیم به ازمی با عشق و نفرت» جی. دی. سلینجر | یگانگی فرم و محتوا

راوی «تقدیم به ازمی با عشق و نفرت» (از مجموعه‌ی نه داستان) در آغاز داستان دعوت‌نامه‌ی عروسی دختری را در دست دارد. او دختر را  شش سال پیش فقط یک بار، وقتی در ارتش برای کشورش می‌جنگیده، در کافه‌ای ملاقات کرده است. او نمی‌تواند به عروسی برود ولی شروع می‌کند به نوشتن و یادآوری خاطره‌اش با دختر. خواننده پیش از آن‌که وارد مسئله‌ی اصلی داستان شود، به خاطر حال خوش راوی در زمان حال مطمئن می‌شود که او در جنگ زنده مانده، با همسرش رابطه‌ی خوبی دارد، هنوز می‌نویسد، و آن‌قدر سلامت است که می‌تواند با طنازی از مادرزنش بگوید. سلینجر این‌گونه تعلیق داستان را پیچیده‌تر کرده. در این داستان این که شخصیت چه سرنوشتی خواهد داشت مهم نیست بلکه چگونگی گذشتن او از وضعیت ویران‌گر جنگی مهم است. سلینجر با انتخاب این فرم به جای این‌که به قصه‌ی همیشگی آیا سرباز زنده می‌ماند یا نه بپردازد به رنج درونی شخصیت و مسیر بهبودش پرداخته است.

شخصیت دختر، ازمی، وقتی می‌فهمد مرد دست‌به‌قلم است از او می‌خواهد بعدها برایش داستانی نفرت‌انگیز بنویسد. وقتی برای چندمین بار «تقدیم به ازمی با عشق و نفرت» را خواندم داشتم فکر می‌کردم شاید همه‌ی آن‌چه دارم می‌خوانم خود همان داستانی باشد مرد برای ازمی نوشته. مخصوصاً وقتی به عنوان داستان توجه کردم با توجه به فرم داستان که به شکل نامه‌نگاری درآمده، برایم قابل تصور بود که روی پاکت نوشته شده باشد «تقدیم به ازمی با عشق و نفرت» و وقتی پاکت باز می‌شود همین داستان در آن باشد. انگار که شخصیت داستان، پیش چشم مخاطب دارد وعده‌ای که به ازمی داده را عملی می‌کند و خواننده هم همان چیزی را می‌خواند که ازمی خواهد ‌خواند.

داستان با لحن شیرین راوی می‌آغازد و بعد از صحنه‌ی اول خاطره‌ی ملاقاتش با ازمی را می‌نویسد. اما بخش بعدی داستان به کلی با صحنه‌های قبلی داستان متفاوت است. این‌جا راوی باصراحت اعلام می‌کند که صحنه عوض می‌شود و وارد بخش نکبت‌بار داستانش می‌شویم و او همچنان در صحنه است ولی طوری تغییر چهره داده‌ که باهوش‌ترین مخاطب‌ها هم او را نخواهند شناخت. از این‌جا به بعد راوی اول شخص به راوی سوم‌شخص تغییر می‌کند و شخصیت اصلی را با نام گروهبان ایکس روایت می‌کند.

بخش اول داستان را کسی روایت می‌کند که به زبان مسلط است. لحنی شاد و طنزآمیز دارد و روان و روشن حرف می‌زند. او حتا درباره‌ی جزئیاتی مثل مادرزنش یا فیلترِ سیگارش شوخی می‌کند. اما گروهبان ایکس، در بخش دوم، دیگر آن تسلط را ندارد. دست‌هایش چنان می‌لرزد که خودش هم نمی‌تواند دست‌خط خودش را بخواند. نویسنده در بخش اول داستان با مهارت بالا از ابزار زبانی‌اش استفاده کرده و در بخش دوم با مخدوش کردن همان زبان در ظاهر از کارکردش کاسته ولی با این کار زبان را وسیله‌ای برای نشان دادن حال روحی خوب و بد شخصیت کرده است. سلینجر با این کار، فروپاشی روانی ناشی از جنگ را نه با توصیف مستقیم احساسات، بلکه با نشان‌دادن تخریب همان ابزاری که راوی برای بیان خود به کار می‌برد، به خواننده منتقل می‌کند. تغییر راوی از اول شخص به سوم‌ شخص هم نشان‌دهنده‌ی وضعیت روانی شخصیت است؛ انگار راوی که دیگر نمی‌تواند با خودش روبه‌رو شود، مجبور است خودش را با فاصله ببیند و حتا خودش را «X» بنامد.

انسجام زبانی بخش اول داستان علاوه بر راوی در زبان ازمی هم وجود دارد. ازمی دختر نوجوانی است و با این که پدر و مادرش را از دست داده زبان آشفته‌ای ندارد. اگر راوی ظاهر او را توصیف نمی‌کرد از زبان و رفتار پخته‌اش نمی‌شد سن واقعی‌اش را تشخیص داد. وقتی بعد از خواندن داستان دوباره به گفت‌وگوی ازمی و گروهبان بازگشتم با توجه به حرف‌هایی که ازمی درباره‌ی سختی‌های گذشته‌اش می‌زند و کارهایی که حالا برای بهبود زندگی خود و برادرش می‌کند، زبان محکم او را شبیه زبان راوی در اول داستان یافتم. وقتی نشان داده می‌شود که ازمی خودش در حال تلاش برای کنار آمدن با سوگ است تأثیر مثبتی که روی گروهبان می‌گذارد باورپذیرتر می‌شود.

نماد عینی این همدلی ساعت مچی بزرگ پدر ازمی است که ازمی آن را به مچ لاغرش می‌بندد و در آخر آن را برای گروهبان می‌فرستد. علاوه بر آن، حساسیت‌های زبانی ازمی و کلمه‌های خاصی که به کار می‌برد مثل طوری که برای گروهبان آرزو می‌کند که امیدوار است پس از جنگ همچنان توانایی‌های ذهنی‌اش سلامت بماند، «طلسم شانس» خواندن ساعت مچی پدرش یا اجازه دادن به این که برادرش در آخر نامه چند بار بنویسد «سلام»، همچنین این که نامه‌های قدیمی پدرش را نگه می‌دارد و گرامی‌شان می‌دارد و این که از گروهبان می‌خواهد برایش داستان بنویسد همه علاقه‌ی ازمی به زبان را نشان می‌دهد و این تأکیدی است به تأثیر انتخاب لحن مناسب در جای مناسب و تغییر آن در این داستان و گواهی بر این که این فرم زبانی و تبدیل شدنش به محتوا اتفاقی نیست.

علاوه بر این، تضاد زبانی دیگری هم در داستان وجود دارد؛ زبان کسانی که رنج را درک کرده‌اند در مقابل زبان کسانی که درکی از عمق تجربه‌های جنگی ندارند. هم‌اتاقی گروهبان مدام فحاشی می‌کند و راوی توضیح می‌دهد که حرف‌های او بی‌معناست. در مقابل او کلام راوی مثل گفت‌وگوی شیرینش با ازمی که زیباترین صحنه‌ی داستان است پر از معناست. دانشجوی روانشناسی مشکلات عصبی گروهبان را به طرزی سطحی و تئوریک تفسیر می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس فقط به خاطر جنگ به چنین حالی نمی‌افتد و او احتمالاً در کل زندگی‌اش مشکل داشته. برادر گروهبان در نامه‌ای بی‌احساس از او می‌خواهد که برای بچه‌هایش از جنگ سرنیزه بفرستد. این‌ها صدای اکثریت جامعه‌ است که رنج واقعی جنگ را نکشیده‌اند.

داستان مسیر شکل‌گیری آسیب روانی گروهبان را نشان می‌دهد. گروهبان در آغاز داستان، در جمع شصت سرباز، وقتی می‌گوید هیچ آدم اهل معاشرتی در جمعشان نیست به سمت انزوا می‌رود. اما در بخش دوم، پس از بستری‌شدن دو هفته‌ای در بیمارستان، مشکلات عصبی‌اش نمود بیرونی می‌یابند؛ دست‌های لرزان، تیک عصبی، خون‌ریزی لثه‌ها با فشاری مختصر، سیگارکشیدن بی‌وقفه. او به کتاب جامانده‌ی اسیری نازی می‌پناهد، جمله‌ای از داستایفسکی زیر یادداشت آن اسیر می‌نویسد، و مدام از احساسات واقعی‌اش می‌گریزد. همه‌ی این کارها نشانه‌ی اضطراب و روان آسیب‌دیده‌ی او در جنگ است. ازمی به خاطر این که پدرش را از دست داده ناخودآگاه کسی را می‌خواهد که جای خالی او را حداقل به عنوان یک شنونده و هم‌آزار پر کند. این همدلی، در حالِ بحرانی گروهبان وقتی نامه‌ی ازمی را می‌بیند و لحظه‌ی ناب ارتباط انسانی‌شان را به یاد می‌آورد، دوطرفه می‌شود و این چیزی است که به جای دارو و تحلیل‌های روانشناسی او را به زندگی بازمی‌گرداند.

نامه‌ی ازمی، با همان زبان پخته ولی معصومانه‌اش و ساعت شکسته‌ی پدرش، در کنار تکرار چندباره‌ی کلمه‌ی «سلام» از زبان برادر کوچکش، برای شروع بازسازی روانی گروهبان کافی است. برای مرد مهم نیست که ساعت واقعاً کار می‌کند یا نه؛ آن‌چه اهمیت دارد این است که ازمی سخاوتمندانه یادگاری پدرش را که تازه معتقد است همیشه برایش شانس می‌آورد برای او فرستاده است. و هنوز نامه تمام نشده پس از مدت‌ها احساس خواب‌آلودگی می‌کند و سلینجر همین احساس خواب‌آلودگی را هم با بازی زبانی منقطع نوشتن کلمه‌های آخرین جمله‌ی نامه نشان می‌دهد.

سلینجر با تغییر راوی، تغییر زمان و تغییر لحن، داستانش را به دو بخش متضاد تبدیل کرده است. او حتا در عنوان داستان هم دو کلمه‌ی متضاد عشق و نفرت را به کار برده است؛ این شباهت عنوان به فرم و محتوای داستان هم یکی دیگر از کارکردهای عنوان این داستان است و از تضادها و تقابل‌ها در آن خبر می‌دهد. «تقدیم به ازمی با عشق و نفرت» یکی از قوی‌ترین و خاص‌ترین داستان‌های سلینجر از نظر فرم‌ است؛ چون صرفاً محتوا را توضیح نمی‌دهد. در این داستان فرم خود محتواست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *