«تدی» آخرین داستان مجموعهی «نُه داستان» سلینجر داستان پسر دهسالهایست که همراه خانوادهاش با کشتی از اروپا به آمریکا برمیگردد؛ پسری که به درجهای از روشنبینی رسیده که آدم بزرگها هم به آن نمیرسند. داستان کمتر از نیم ساعت را روایت میکند.
از اولین دیالوگ میآغازیم: «هی، رفیق، اگه همین الآن از روی اون کیف نیای پایین یه روز فوقالعادهای نشونت بدم که اون سرش ناپیدا باشه. جدی میگم.» این دیالوگ پدر تدی است، و ما هیچچیز از آن نمیدانیم. نمیدانیم کی دارد حرف میزند، چرا عصبانی است، پسر روی چه کیفی ایستاده. سلینجر ما را وسط دعوایی پرت میکند، انگار داستان از قبل شروع شده و ما دیر رسیدهایم. او میخواهد به خواننده بگوید در این داستان قرار نیست دستت را بگیرم، اینجا هیچکس منتظرت نبوده. و این دقیقاً همان چیزی است که تدی در برابرش ایستاده؛ دنیایی که همیشه وسط یک دعواست، بیآن که دلیلش را بداند.
سلینجر برای معرفی خانوادهی مکآردل، آنها را مستقیم توصیف میکند ولی در این توصیف مستقیم شخصیتها غیرمستقیم پردازش میشوند. او این کار را با ترفند ساده و مؤثر استفاده از نام برندها میکند: چمدان «گلادستون» و دوربین «لایکا». سلینجر در این داستان لباسها را با جزئیات زیاد توصیف میکند. او بهجای گفتن «این خانواده پولدار و ظاهربینند»، گذاشته خود اشیاء این را بگویند. حالا تدی در خانوادهی لوکسپسندش چه میپوشد؟ کفشهای کتانی کثیف، بدون جوراب، شلوارکی که به تنش زار میزند و تیشرتی با سوراخی بهاندازهی یک سکه. وقتی مادرش میگوید باید موهایش را کوتاه کند، بدون خجالت میگوید «پول ندارم.» همین جمله، بدون هیچ توضیح اضافهای، فاصلهی او را از دنیای مصرفگرای والدینش نشان میدهد. سلینجر هیچجا نمینویسد «تدی به مادیات بیاعتناست»؛ بلکه فقط لباسش را توصیف میکند و میگذارد خودمان به این نتیجه برسیم.
پدرِ تدی که بازیگرِ رادیوست، و صدایش «بم و پرطنین و خودشیفته» توصیف میشود، آماده است که در لحظه هر مردی را از میدان به در کند، حتا اگر آن مرد کودک ده سالهاش باشد. شخصیت پدر تدی با همین جزئیات صدا و لحن ساخته میشود؛ مردی خودنما که نیاز دارد مردانگیاش را ثابت کند، حتا جلوی پسرش. رفتار مادر داستان هم قابل توجه است؛ بیحوصله در رختخواب دراز کشیده و علاقهای به حرفهای پرمغز پسرش نشان نمیدهد. وقتی تدی دربارهی پوست پرتقالهای شناور در آب حرف میزند، مادر وسط حرفش میپرد و او را دنبال خواهرش میفرستد. اینجا سلینجر با حرکتی کوچک (قطعکردن حرف بچه) رابطهی کامل مادر و پسر را نشان میدهد، بیآن که کلمهای دربارهی بیتوجهی بنویسد.
تدی با هیچکدام از شخصیتها درگیر کشمکش و نبرد مستقیم نمیشود. تدی با کل نظام فکری پیرامونش درگیر است، با منطقی که همهچیز را باید توضیح داد و با حس اثبات کرد. این کشمکش زیاد در داستان مشهود نیست؛ چون هیچجای داستان تدی فریاد نمیزند «شما نمیفهمید.» او فقط با آرامشی که بیش از هر داد و فریادی آزارنده است، جواب سؤالها را میدهد.
مثلاً وقتی نیکلسون، مردی که خودش را دانشگاهی معرفی میکند میپرسد آیا تدی احساساتی دارد یا نه، تدی جواب میدهد: «اگه هم داشته باشم یادم نیست کی به کارم اومده. نمیفهمم به چه دردم میخورن.» این جمله، اگر از زبان یک بزرگسال گفته میشد، سرد و پرافسوس بهنظر میرسید. اما از زبان پسری دهساله، با همان لحن بیطرف و بیغرض، بیرحمی نه که نوعی رهایی وجود دارد که خواننده نمیداند باید تحسینش کند یا برایش نگران شود. این که خواننده نتواند شخصیت داستان رئال را به سادگی قضاوت کند ویژگی مهم شخصیت این داستانهاست که ظاهراً اینجا به خوبی اجرا شده.
نیکلسون در این گفتوگو طرفدار منطق است و همان سؤالهایی را از تدی میپرسد که ما میخواهیم از او بپرسیم. پاسخهای تدی به مرور فلسفهی داستان را روشن میکند. سلینجر شخصیت نیکلسون را نه خیلی احمق ساخته و نه خیلی باهوش بود؛ اینگونه تعادلی واقعگرایانه در صحنه ایجاد شده و فقط کنجکاوی نیکلسون کمکم به حسادت تبدیل شود.
سلینجر از اول داستان زنجیرهای از نشانهها و دلیلها را برای پایان باورپذیر آن طراحی کرده است. تدی دربارهی پوست پرتقالها میگوید که اگر ندیده بودشان نمیدانست که وجود دارند. این جمله معنای بخش مهمی از داستان را در خود دارد که یعنی همه چیز به دیدن بستگی دارد. مثل پوست پرتقالی که وقتی زیر آب میرود انگار وجود ندارد. سپس تدی به خانوادهاش میگوید «شاید من هم وقتی از این در برم بیرون فقط توی ذهن اونایی که من رو میشناسن وجود داشته باشم. شاید من هم پوست پرتقال باشم.» اینجا او دارد وضعیتش را توضیح میدهد ولی کسی گوش نمیدهد.
تدی در دفترچهی خاطراتش مینویسد: «یا امروز اتفاق میافتد، یا 14 فوریهی ۱۹۵۸، وقتی شانزدهساله شوم. حتی حرف زدن از آن هم مضحک است.» و بعد برای نیکلسون، صحنهی مرگ خودش را با جزئیات کامل تعریف میکند؛ میرود لب استخرِ خالی، شاید خواهرش هلش بدهد، جمجمهاش میشکند و میمیرد. سلینجر سهبار پیشگویی میکند، و هر بار طوری که انگار اتفاقی و بیاهمیت است. سلینجر اینگونه روابط علت و معلولی وقایع را بادقت کنار هم چیده است؛ در صحنهی پایانی با جیغ دختربچه از پشت در استخر خواننده به صورت حیرتانگیز غافلگیر نمیشود، اما همچنان برایش تکاندهنده است. چون سلینجر هیچوقت مستقیم نمیگوید تدی میمیرد؛ فقط گذاشته خودمان این نتیجه را با نشانهها بفهمیم. این دقیقاً همان چیزی است که پایانی بامعنا و منطقی باید باشد: تکاندهنده ولی مفروض.
سلینجر در این صحنه چیزی را تأیید و رد نمیکند، نشانمان نمیدهد که چه شده؛ فقط صدای جیغ دختر را از پشت دیوارهای کاشیکاریشدهی استخر، آن هم از طریق گوش نیکلسون میشنویم. وقتی تدی از صحنهی گفتوگو با نیکلسون خارج میشود دیگر راوی به او نزدیک نیست و دیدهها و شنیدههای مخاطب دیگر از ذهن او نمیگذرد. بلکه راوی به نیکلسونی نزدیک میشود که به منطق و واقعیت نامحبوب تدی چسبیده. سلینجر درست در جایی که مخاطب ظاهراً بیشترین نیاز را به ذهن تدی دارد زاویهی دید را تغییر میدهد و داستان را از ذهن کسی روایت میکند که همه چیز را با منطق حسی درک میکند. معنای داستان را مرگ تدی نه بلکه نشان دادن نوع نگریستن و اندیشدین به وقایع با تغییر راوی میسازد.
سلینجر در این داستان هم به طور خاص نثر و زبان را برای پیشبرد داستان به کار گرفته. زبان پدر و مادر پر از فحش و اغراق است و صدایشان برای چیزی که میخواهند بگویند زیادی بلند است. در مقابل، زبان تدی صریح و روشن است. وقتی دربارهی مرگ حرف میزند، همان لحنی را دارد که دربارهی برنامهی کلاس شنایش حرف میزند: «موقع مرگ هیچ بلایی سر آدم نازل نمیشه الا این که آدم از جسمش میآد بیرون.خدایا، همه هزاران بار این کار رو انجام دادهن.» این تضاد زبانی پرخاشگرایانهی بزرگسالها و بیحسی تدی درونمایهی داستان را میسازد؛ یعنی کسانی که ادعای فهمیدن زندگی را دارند، در واقعیترین لحظههای آن (مرگ، از دستدادن، ترس) که نیازمند تعمق برای فهمیدن است پر از هیاهو هستند؛ و کسی که ادعای هیچچیز را ندارد، آرامترین و عمیقترین شخصیت داستان است.
جای دیگری که این تضاد به خوبی نشان داده میشود، وقتی است که تدی از شعری که استادش برایش فرستاده میگوید؛ که مردی از ضربهی نارگیل سرش دو نیمه میشود، زنش میآید، دو نیمه را میشناسد و با دلی شکسته گریه میکند. تدی میگوید که این شعر برایش خستهکننده بوده. این مثال، بهجای فلسفهبافیهای طولانی در داستان، دقیقاً نشان میدهد تدی چه چیزی را در ادبیات نمیپسندد؛ سانتیمانتالیسم، بزرگنمایی احساسات و تبدیل اتفاقی ساده به تراژدی. اینجا سلینجر با یک شوخی کوچک، طرز فکر کامل شخصیتش را در چند خط خلاصه میکند.
تدی شخصیتی دوستداشتنی نیست. اغلب خلقیاتش مثل آرامش و سردیاش، بیتفاوتی به خواهرش و بیاعتنایی کامل به مرگ خودش، میتواند بهجای تحسین خواننده، بیگانگی او را برانگیزد. سلینجر تدی را طوری ساخته که در عین حال که بین خود و او فاصله میبینیم باید باورش کنیم و همهی خوانندهها نمیتوانند این تعادل را در مواجه شدن با شخصیت حفظ کنند. برخی این آرامش را نشانهی روشنبینی میبینند، برخی دیگر چیزی غیرطبیعی و نگرانکننده میدانند. انگار پسری که اینقدر از احساساتش بریده، بیشتر از آن که حکیم باشد، هنوز مدام در حال یافتن پاسخ است. این دوگانگی دقیقاً دو نوع نگاه برای مخاطبهای مختلف میسازد. بعضیها آن را نقطهی قوت این اثر میدانند و برخی نقطهی ضعفش. سلینجر هیچ تلاشی نکرده تدی را جذاب کند. او فقط سعی کرده تدی را واقعی بسازد آن هم به گونهای که واقعی بودنش هم در بسیاری از نگاهها پذیرفتنی نیست. سلینجر تدی را باجسارت و با کمترین ترس از انتقادها با توجه به ایدهی بکر خودش ساخته و اجازه داده خود خواننده تصمیم بگیرد آن را چگونه و تا کجا بپذیرد.
خانوادهی تدی با همهی خشونت کلامی و بیتوجهیشان، از خود تدی برایمان واقعیترند؛ چون درگیرِ همان دنیای پول و خشم و خستگی و پرحسدی هستند که در آن زندگی میکنیم. تدی خارج از همهی اینها ایستاده، و همین بیرون بودن است که هم او را خاص میکند و هم از قلب خواننده دور نگه میداردش. این خطر برای هر داستانی است که بخواهد شخصیت اصلیاش را فوق بشری نشان دهد؛ چون هرقدر شخصیت کاملتر باشد، فاصلهاش با خواننده بیشتر میشود. سلینجر به این خطر آگاه است و شاید به همین دلیل بوپرِ بدجنس، پدر عصبی و مادر بیحوصله را اینقدر باجزئیات و زنده ساخته تا خواننده حداقل از طریق آنها، به داستان متصل بماند.