بهانهی روایت «در آستانهی جنگ با اسکیموها» از مجموعهی «نه داستان» سلینجر اختلاف دو دختر نوجوان بر سر کرایهی تاکسی است. این موقعیت روزمرهی تازه به تدریج سبب نمایان شدن لایههای شخصیتی آنها میشود.
جینی برای گرفتن سهم کرایهای که هر روز به جای سلنا پرداخته به خانهی آنها میرود. در فاصلهای که سلنا به اتاق مادرش میرود و منتظر بیدار شدن او میماند، جینی با برادر سلنا، فرانکلین، آشنا میشود. دیالوگهایی که بین آنها برقرار میشود سبب تغییر نظر جینی دربارهی خانوادهی آنها میشود.
فرانکلین شخصیتی است که بارها از سوی جامعه و آدمها طرد شده. به خاطر بیماری قلبی از سربازی معاف شده و به همین دلیل در فضای پس از جنگ احساس میکند مردانگی و مشارکت اجتماعیاش زیر سؤال رفته است. در کارخانهی پدرش کار میکرده و حالا برخلاف میل او نمیخواهد ادامه تحصیل بدهد. خواهر جینی، جوآن، پاسخ نامههای او را نداده و این هم به او احساس شکست در زندگی عاطفیاش را میدهد. فرانکلین با تحقیر مردم را از پنجره مینگرد و این یعنی همهی این طرد شدنها باعث شده که او هم مردم را کنار بگذارد.
این داستان فقط دربارهی شکست و طردشدگی نیست؛ بلکه آنچه داستان را پیش میبرد دیدار تصادفی جینی و فرانکلین است که به مرور به مکالمهای صمیمانه تبدیل میشود. در آغاز جینی حس بدی به ظاهر شلختهی فرانکلین دارد اما به تدریج تغییر نگاهش با نگرانی برای زخم دست فرانکلین نمود بیرونی مییابد. همین باعث میشود فرانکلین هم با او احساس صمیمیت کند و از مشکلاتش برای او بگوید. این دو شخصیت وقتی بدون توجه به جایگاه اجتماعی و تفاوتهایشان و فقط به عنوان دو انسان با یکدیگر حرف میزنند، تازه تصویر واقعی طرف مقابلشان را میبینند.
این تجربه زمینهساز تغییر شخصیت جینی میشود. او اول فقط برای گرفتن پولش آمده بود. ولی در ادامه نه تنها پول را میبخشد بلکه میخواهد دوباره به خانهی آنها بیاید. نویسنده مشخص نمیکند که او چرا میخواهد باز هم با آنها رابطه داشته باشد؛ به خاطر فرانکلین یا سلنا یا هر دو؟ همین ابهام سبب ماندگاری داستان در ذهن مخاطب میشود. و اصلاً مسئله این نیست که او چرا میخواهد بازگردد؛ مسئله ایجاد رابطهی انسانی با شناخت عمیقتر و تغییر نگرش اوست. این تغییر درونی تغییر مد نظر سلینجر است که با عمل بیرونیِ بخشیدن پول نشان داده میشود.
وقتی فرانکلین نصف ساندویچ مرغش را به جینی میدهد، جینی یاد خاطرهی مرغ عید پاک کودکیاش میافتد. از طرفی وقتی فرانکلین وارد داستان میشود هیئتی مسیحگون دارد و علاوه بر آن زخمی است. این اشارههای معنوی نمیتواند بیدلیل باشد. قبول کردن ساندویچ از طرف جینی پیوند انسانی میان آنها را عینیتر میکند و پایان داستان را ملموستر و پذیرفتنیتر میکند.
این داستان هم مانند بسیاری از داستانهای سلینجر نگاهی انتقادی به جنگ دارد. در داستان جنگ تمام شده اما پیامدهای آن همچنان روی زندگی نسل جوان تأثیرگذار است. دیالوگ «دفعهی بعد با اسکیموها میجنگیم» که عنوان داستان هم بر اساس همین دیالوگ انتخاب شده، به وضوح به دور باطل جنگ و تأثیرات ویرانگر آن بر زیست و روان و هویت آدمها اشاره دارد.
چیزی که چرخش و تحول شخصیت در پایان داستان را منطقی میکند، نوجوانی اوست. داستان با مسئلهای کودکانه میآغازد؛ ولی در ادامه سطح درگیری و موضوع دیالوگهایشان بالا میرود. سلینجر با این روش به خوبی بودن شخصیتها میان کودکی و بزرگسالی (نوجوانی) را نشان میدهد. از آنجایی که آدمها در این سن اولین تجربهها را در زمینهها مختلف میکنند و خیلی از نقطه عطفهای زندگی در این دوران است تغییر شخصیت کاملاً قابل پذیرش است.
سلینجر در این داستان دیالوگمحور با استفاده از لحن و توصیفهای ظاهری شخصیتها توانسته است شخصیتهای پیچیده و چندلایهای بسازد و با این روش کشف درون آنها را به مخاطب بسپارد. سلینجر در داستان «در آستانهی جنگ با اسکیموها» بدون رخدادهای بزرگ و تنها با بیان موقعیتهای روزمره توانسته است لحظهی فهمیدن اهمیت رابطههای اصیل انسانی بدون پیشداوری و خودمحوری را را بیافریند. این داستان دربارهی زخمهای عمیقی است که از پی حوادث بزرگی مثل جنگ به جان بشر مینشیند؛ زخمهایی که التیامبخشی کارآتر از رابطهی انسانی ندارند.