مریم نانکلی

جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

درباره‌ی داستان «عمو ویگیلی در کانتیکات» جی. دی. سلینجر

شخصیت اصلی داستان «عمو ویگیلی در کانتیکات»، دومین داستان از مجموعه‌ی «نه داستان»، «الوئیز» زنی خانه‌دار است که زندگی مجللی دارد ولی از آن راضی نیست. الوئیز بیش‌تر به گذشته و دوست‌پسر سابقش، والت، که در جنگ کشته شده می‌اندیشد و در افسوس آن است. فرم داستان این گونه است که مری جین، دوست زمان دانشگاه الوئیز، در شبی سرد به دیدن او می‌رود و هر چه از شب می‌گذرد آن‌ها مست‌تر می‌شوند و الوئیز از او می‌خواهد به بهانه‌ی یخ‌بندان به رئیسش بگوید که نمی‌تواند فردا سر کار برود. این دیدار فقط بهانه‌ی روایت است و مسئله‌ی اصلی داستان احساسات الوئیز و کشمکش‌های درونی اوست که در این داستان با استفاده از توصیف‌های راوی دوربینی و دیالوگ‌های شخصیت‌ها عیان می‌شوند.

داستان از لحظه‌ی رسیدن مری می‌آغازد و کل شب را روایت می‌کند. این داستان با نشان دادن چند رابطه پیش می‌رود. اول رابطه‌ی الوئیز و مری. دیالوگ‌های این دو زن تفاوت‌های شخصیتی و فکری‌شان را نشان می‌دهد. این که مری شاغل است. می‌خواهد برگردد چون باید نامه‌ای به رئیسش برساند؛ پس مسئولیت‌پذیر است. سعی دارد با رامونا، دختر لوئیز، ارتباط برقرار کند. در حالی که خود الوئیز خیلی حوصله‌ی کارهای رامونا را ندارد. مری برای دوستی که سرطان گرفته دل می‌سوزاند ولی الوئیز نه و او اصلاً زیاد حوصله‌ی دیگران را ندارد. او حاضر نیست در برف با ماشین دنبال شوهرش برود و از او می‌خواهد خودش راهی برای بازگشت بیابد. مری بی‌تفاوت از کنار کتاب‌خانه‌ی پروپیمان الوئیز می‌گذرد، در حالی که الوئیز به خاطر این که شوهرش در دوران آشنایی گفته جین آستن را دوست دارد به نظرش جذاب آمده. با نمایش همه‌ی این تضادها هر دو شخصیت با هم شخصیت‌پردازی می‌شوند و حضور یک شخصیت در صحنه سنگینی نمی‌کند.

رامونا دوست‌پسری خیالی دارد که طوری با او رفتار می‌کند که گویی واقعی است. آخر شب که می‌گوید پسر رفت زیر ماشین و مرد، پسر دیگری را جایگزینش می‌کند. این رابطه‌ی رامونا با پسرهای خیالی چیزی است که بر رابطه‌ی الوئیز و رامونا تأثیر می‌گذارد. چون الوئیز، برعکس دخترش، هنوز پس از سال‌ها به عشق سابقش که در اثر حادثه‌ای در جنگ مرده می‌اندیشد و برایش گریه می‌کند. این احساسات او بر رابطه‌اش با شوهرش تأثیر می‌گذارد و همچنان والت را مرد جذاب‌تری می‌داند و خاطره‌هایش را مرور می‌کند.

با این که والت در صحنه نیست، ولی شخصیت مهمی در داستان است و در غیابش هم با دیالوگ‌های الوئیز به خوبی شخصیت‌پردازی می‌شود. پس از نشان دادن همه‌ی اتفاق‌ها در قالب این رابطه‌ها و نمایش کشمکش‌های درونی الوئیز با کنش‌ها و دیالوگ‌هایش، در صحنه‌ی آخر او از مری می‌پرسد که آیا او دختر خوبی بوده؟ این جمله‌ی پایانی متناسب با شخصیت گذشته‌گرای الوئیز است ولی از سایر جمله‌هایی که از اول شب گفته متفاوت است. او در همه‌ی دیالوگ‌هایش درباره‌ی دو مرد زندگی‌اش حرف می‌زند. والت را تحسین می‌کند و شوهرش را سرزنش می‌کند. حالا پس از همه‌ی این برون‌ریزی‌ها و با دیدن دخترش که خیلی زود گذشته را رها کرد و رابطه‌ی تازه‌ای ساخت، تغییر حال می‌یابد و در خودش می‌نگرد.

این داستان کم‌حادثه و شخصیت‌محور است. به همین دلیل اندک اتفاق‌هایی که می‌افتد تأثیر زیادی روی روند داستان دارد. سلینجر به خوبی از همه‌ی امکانات صحنه برای این کار بهره برده است. شب سرد و یخ‌بندان است و امکان مناسبی برای فضاسازی خانه‌ای با روابط سرد؛ آن قدر سرد که رامونا برای معرفی دوست خیالی‌اش به مری می‌گوید که او پدر و مادر ندارد و این انتخاب احتمالاً به خاطر ایده‌آلی است که در ذهن خود راموناست.

سلینجر با توصیف زندگی لوکس و مصرف‌گرانه‌ی جامعه‌ی امریکای پس جنگ جهانی امکان خوبی برای ساختن شخصیت‌هایی با روان آسیب‌دیده فراهم می‌کند؛ شخصیت‌هایی که در ظاهر همه چیز دارند ولی آرمانشان را در گذشته می‌جویند.

شخصیت‌های داستان زیاد درباره‌ی خودشان و دیگران حرف می‌زنند؛ ولی دیالوگ‌هایشان بار اطلاعاتی مستقیم ندارد. مثلاً الوئیز می‌گوید که وقتی شوهر و مادرشوهرش و رامونا در خانه‌اند، به دلیل شباهت زیادشان انگار سه‌قلوها زیر یک سقف جمع شده‌اند و این که کاش سگی داشت که شبیه او بود. او چیز دیگری درباره‌ی رابطه با این آدم‌ها نمی‌گوید. ولی از همین لحن می‌فهمیم که آن شب‌ها شب‌های آزاردهنده‌ای برای اوست. همه چیز شفاف نیست. ولی اطلاعات زیادی در نگفته‌های او وجود دارد. الوئیز ظاهراً درباره‌ی شباهت این سه نفر می‌گوید ولی زیرمتن این دیالوگ شکایت او از احساس تنهایی است.

هر خط که جلوتر می‌رویم بیش‌تر شخصیت‌ها را می‌شناسیم. با جمله‌هایی به ظاهر ساده به عمق زخم‌های درونی‌شان پی می‌بریم. الوئیز از چند وجه تحت فشار است. از زندگی مشترکش ناراضی است. دلتنگ عشق سابقش است. در عین حال از خود کنونی‌اش هم راضی نیست و حتا وقتی خودش را در خاطره‌هایش می‌بینیم احساس می‌کنیم او برای خودِ گذشته‌اش هم احترام بیش‌تری قائل است و گویی علاوه بر والت دلش برای خودش کنار او نیز تنگ است. الوئیز دو جا در داستان مری را «کارمند» صدا می‌کند و جایی از شغل او با توهین یاد می‌کند. این از سر عقده نیست؟ این که او در ناخودآگاه حسرت زندگی اجتماعی موفقی را می‌خورد؟ و اختلاف نسلی با دخترش؛ کسی که مثل او نیست و زود سعی می‌کند شرایط را مساعد کند و خودش را از سختی نجات دهد. حتا وقتی دخترش خوابیده، به صورت نمادین عینک او را به چشمش می‌زند و انگار می‌داند بهتر است دنیا را با دید او ببیند. این شخصیت پیچیده است با انوع کشمکش‌های درونی. اما سلینجر به قدری عمیق او را می‌شناسد و به دغدغه‌هایش آگاه است که می‌تواند در فرمی خطی و روان با همه‌ی پیچیدگی‌هایش او را روایت کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *