راوی داستان «مرد خندان» جی. دی. سلینجر، چهارمین داستان از مجموعهی نه داستان، مردی است که خاطرات نهسالگیاش را روایت میکند؛ وقتی که عضو گروهی به نام «باشگاه کومانچی» بوده. این گروه را دانشجوی حقوقی اداره میکرد که بچهها رئیس صدایش میکردند. رئیس هر روز بچهها را با اتوبوس به پارکهای مختلف برای گردش و ورزشهای مختلف از جمله بیسبال میبرد. رئیس با اینکه جذابیت ظاهری زیادی نداشت، اما برای بچهها شخصیتی منحصربهفرد و اسطورهای یافته بود.
رئیس هر روز در اتوبوس برای بچهها قصهی دنبالهدار «مرد خندان» را تعریف میکرد؛ چیزی که به این داستان فرم داستاندرداستان داده است. «مرد خندان» داستان مردی است که در بچگی به خاطر حادثهای صورت و دهانش آسیب میبیند و به همین دلیل برای همیشه صورتش را با نقابی از گلبرگ قرمز خشخاش میپوشاند؛ اما در عوض قدرتهای خارقالعادهای پیدا میکند و میتواند با دشمنش بجنگد.
در خط اصلی داستان، پسرها متوجه رابطهی رئیس با دختری به نام مری میشوند. آنها در آغاز نسبت به مری گارد دارند، اما با دیدن مهارتش در بیسبال بهمرور او را میپذیرند. فراز و نشیب رابطهی رئیس و مری با فراز و نشیب سرنوشت مرد خندان بهصورت همزمان در داستان پیش میرود. یک روز، پس از گفتوگویی کوتاه میان آن دو، مری با ناراحتی برای همیشه میرود. در همان روز رئیس داستان مرد خندان را برخلاف روال همیشگی تعریف میکند و بیرحمانه در پایان روایت او را میکشد.
داستان «مرد خندان» به خاطر فرم داستاندرداستانش از روایت خاطرهانگیز راوی فراتر رفته است. سلینجر با انتخاب این راوی توانسته است دو نوع راوی داشته باشد. همهی داستان از زبان یکی از بچههای گروه روایت میشود که حالا بزرگ شده. او در آغاز ظاهر و احوال رئیس را کامل تعریف میکند و اینگونه شخصیتپردازی بهصورت مستقیم انجام میشود. اما در ادامه، علاوه بر دو روایت قبلی، لایهی دیگری از روایت رو میشود و آن این است که راوی خاطرهی رئیس را نه با نگاه بزرگسال کنونی که با همان نگاه نهسالگی روایت میکند. با این روش، به شکل ظریفی راوی اولشخص به راوی دوربینی تغییر میکند و رابطهی رئیس و مری با این دید روایت میشود.
همان روزی که رابطهی مری و رئیس خراب میشود، در قصهی رئیس مرد خندان هم میمیرد و انگار اندوه قصه همان اندوه واقعی رئیس است. جغرافیای پراکندهی داستان مرد خندان، مثل مرز خیال و واقعیت در ذهن راوی، نامعلوم است. و در پایان داستان هم او نمیداند کاغذ قرمز چرخان در باد واقعاً نقاب مرد خندان است یا نه.
یکی از مهمترین نکتههای داستان، شباهت ظاهری رئیس با مرد خندان است. راوی رئیس را با قد کوتاه و دماغ گوشتیاش توصیف میکند، چهرهای که یادآور صورت زشت مرد خندان است. اما رئیس با همین ظاهر معمولی در نگاه کودکانهی راوی قهرمان است. بخش زیادی از شخصیتپردازی رئیس در قصهای است که تعریف میکند. با توجه به این نکته میتوان به این نتیجه رسید که او عمداً این شخصیت شبیه خودش را انتخاب کرده تا در چشم بچهها قهرمان باشد. مرد خندان بیش از آنکه شخصیت مستقلی در داستان باشد، آیینهای از درون خالق آن (رئیس) است. پس هر روایتی از آن به رابطهی گوینده و شنونده مربوط است؛ بنابراین این قصه روایتی ثابت و خنثی در دل داستان اصلی نیست.
راوی هرگز به روشنی نمیفهمد که بین مری و رئیس چه گذشته است؛ او تنها حسی مبهم به رابطهی آنها دارد. او نشانههایی مثل موهای شانهزدهی رئیس، پالتو بهجای بادگیر و دستهای در جیبش را میبیند، اما معنای اصلی آنها را درنمییابد. حتا حدسش دربارهی اینکه مری قرار است آن روز با آنها باشد درست از آب درمیآید، ولی نه به گونهای که او انتظار دارد، چون مری دیگر مثل قبل به آنها نمیپیوندد.
فضای سرزنده و متنوع و همچنین فرم قصهدرقصه و اسطورهای این داستان، مخاطب را هم میان خیال و واقعیت شخصیتها معلق میگذارد. اما در صحنهی پایانی، با مرگ مرد خندان، گویی خیالات شیرین رئیس و باور معصومانهی کومانچیها نیز از هم میپاشند. تا پیش از صحنهی آخر، بچهها و حتا خود راوی اسم ندارند و با ضمیر جمعی «ما» شناخته میشوند. اما در همین صحنهی پایانی، برای اولین بار نام کامل یکی از پسرها (بیلی) برده میشود. گویی آنها هویتشان را به گروه و رئیسش گره زده بودند و پس از این از دست دادن مشترک، هویت فردیشان یکییکی سر برمیآورد.