مریم نانکلی

جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

درباره‌ی داستان «یک روز عالی برای موزماهی» جی.دی.سلینجر | جنگ و روان انسان

«یک روز عالی برای موزماهی» اولین داستان مجموعه‌ی «نه داستان» جی. دی. سلینجر است. این داستان در سه بخش به‌هم‌پیوسته روایت می‌شود که دو بخش اول و آخر آن با بخش میانی تفاوت زیادی دارد.

 

خلاصه‌ی داستان

داستان با صحنه‌ای در هتلی در ساحل میامی می‌آغازد. موریل در اتاقش تنهاست و در حال لاک زدن ناخن‌هایش، منتظر تماس تلفنی مادرش است. با خونسردی و کمی تأخیر به تلفن پاسخ می‌دهد و مکالمه‌ای میان آن‌ها شکل می‌گیرد که به‌تدریج وضعیت روانی نگران‌کننده همسرش، سیمور، را آشکار می‌کند. سیمور پس از بازگشت از جنگ از ارتش خارج شده و مدت‌ها در بیمارستان بستری بوده است. مادر موریل که از شهری دیگر تماس می‌گیرد، به‌شدت نگران است و با شنیدن اینکه موریل به سیمور اجازه داده در سفرشان به فلوریدا رانندگی کند، ناراحت می‌شود؛ زیرا او پیش‌تر هم تصادف بدی داشته است. مادر از دخترش می‌خواهد فوراً به خانه برگردد و حتی می‌گوید پدرش هزینه‌ی سفر تنهایی او را تأمین خواهد کرد. موریل در این گفت‌وگو اشاره می‌کند که با روانپزشک هتل، ملاقات کرده و او پرسیده آیا شوهرش بیمار است یا خیر. همچنین سراغ کتاب شعری را می‌گیرد که سیمور از آلمان برایش فرستاده بود؛ سیمور این اشعار را برای تنها شاعر بزرگ قرن می‌داند و می‌خواهد موریل آلمانی یاد بگیرد تا بتواند آنها را بخواند. موریل به مادرش می‌گوید که سیمور اکنون تنها در ساحل نشسته و حوله‌ی لباسی‌اش را در نمی‌آورد، چون نمی‌خواهد مردم به خالکوبی‌اش خیره شوند.

صحنه‌ی دوم سیمور در ساحل است. دختر کوچکی به نام سیبل با مادرش صحبت می‌کند که قرار است برای نوشیدن مشروب با دوستش بیرون برود. مادرش به او می‌گوید برود بازی کند و قول می‌دهد زیتون نوشیدنی‌اش را برایش نگه دارد. سیبل در ساحل قدم می‌زند تا سیمور را پیدا می‌کند. او کج‌خلق است، چون شنیده وقتی در یکی از اتاق‌های عمومی هتل پیانو می‌نواخته، دختر کوچک دیگری را روی نیمکتش نشانده است. آن دو به سمت آب می‌روند و سیمور پیشنهاد می‌دهد شاید بتوانند یک موزماهی بگیرند. او به سیبل می‌گوید که امروز روز مناسبی برای موزماهی است. سیمور سیبل را با قایق به آب می‌برد و او را شاد می‌کند. در راه بازگشت، سیمور داستان عجیب موزماهی را برای سیبل تعریف می‌کند؛ موجوداتی که به درون سوراخ‌های پر از موز شنا می‌کنند و چنان با ولع موز می‌خورند که آنقدر چاق می‌شوند که نمی‌توانند از سوراخ بیرون بیایند و در آنجا می‌میرند. سیبل به سیمور می‌گوید که همین حالا یک موزماهی دیده است.

بخش پایانی داستان در دو صحنه روایت می‌شود. سیمور سوار آسانسور هتل می‌شود. زنی که او را نمی‌شناسد، همراه اوست. وقتی آسانسور شروع به حرکت می‌کند، سیمور زن را متهم می‌کند که به پاهایش خیره شده است. زن می‌گوید فقط به زمین نگاه می‌کرده، اما سیمور با اطمینان به اتهام‌زنی ادامه می‌دهد که زن دستپاچه می‌شود و از آسانسور پیاده می‌شود. سیمور به اتاقش می‌رود. موریل در تختش خوابیده است. سیمور یک هفت‌تیری برمی‌دارد، روی تختش می‌نشیند، به موریل نگاه می‌کند و سپس گلوله‌ای به شقیقه راست خودش شلیک می‌کند.

 

تکنیک‌های داستان‌گویی

تصویرهای «یک روز عالی برای موزماهی» زیبا و رنگارنگ است اما هر چه می‌گذرد تیرگی درونی شخصیت‌ها بیش‌تر نمایان می‌شود. سلینجر می‌خواهد با این داستان تضاد روانی شخصیتی که جنگ را تجربه کرده با کسانی که غرق در روزمرگی دنیای مصرف‌گرایی هستند را نشان دهد. این داستان فشرده و عمیق، ترکیبی از دیالوگ‌های پینگ‌پنگی، نمایش تأثیر احساسات عمیق در زندگی و نمادگرایی پیچیده‌ی سلینجر است.

ویژگی مهم این داستان راوی دوربینی آن است. سلینجر استاد به تصویر کشیدن تجربه‌های انسانی با تمام زیبایی‌ها و پیچیدگی‌های آن است. او در این داستان به مفاهیم بیگانگی، معصومیت، ناامیدی، سرخوردگی و جستجوی معنا در جهانی مملو از عدم قطعیت می‌پردازد. شخصیت‌های او پرنقص هستند ولی در عین حال عمیقاً قابل درک. نکته‌ی قابل توجه این است که داستان بدون پیچیدگی روائی با فرم ساده‌ی «آغاز، میانه، پایان» نوشته شده است؛ یعنی کل داستان سه صحنه است که هر کدام به وضوح این بخش‌ها را تشکیل داده‌اند. ولی آن‌چه سبب شده این داستان با فرم روائی ساده‌اش قوّت زیادی داشته باشد همین شخصیت‌پردازی است. مخاطب با خواندن «یک روز عالی برای موزماهی» شخصیت‌ها را می‌بیند. به نوع رابطه‌هایشان آگاه می‌شود و می‌داند چرا این‌گونه با هم رفتار می‌کنند.

در صحنه‌ی اول چنان با جزئیات وضعیت زن و اتاقش را توصیف می‌کند که می‌پنداریم شخصیت اصلی اوست. ولی وقتی در صحنه‌ی دوم مرد را می‌بینیم تا حد زیادی با او آشنا شده‌ایم؛ چون پردازش شخصیت او در غیابش در صحنه‌ی اول انجام یافته؛ و اتفاقاً دلیل تنهایی کنار ساحل نشستنش را با دقت به جزئیات شخصیت زن درمی‌یابیم.

 

مفهوم ظاهر

از همان ابتدای داستان، بر مضمون ظاهر تأکید می‌شود. موریل در حالی که منتظر تلفن است، وقت خود را صرف شستن شانه و برس، برداشتن لکه‌ای از دامن و کندن دو موی تازه‌روییده در خال خود می‌کند. این کارهای به‌ظاهر بی‌اهمیت، اهمیتی را که موریل برای ظاهر خود قائل است پررنگ می‌کند و نشان می‌دهد که او ممکن است بیش‌تر بر خودش متمرکز باشد تا بر مشکل جدی سیمور، و این تمرکز بر خود، به دنبال نوع دیالوگ‌هایی که با مادرش برقرار می‌کند (مثل سهل‌انگاری در صحبت با روانپزشک درباره‌ی سیمور) به شخصیت سطحی او دامن می‌زند. اشاره به بلوز و مجله‌ی زنان نیز به مادی‌گرایی اشاره دارد، چیزی که به‌نظر می‌رسد برای موریل مهم است. این دغدغه درباره‌ی ظاهر، مدام در این صحنه برجسته‌تر می‌شود. او درباره‌ی لباسی که همسر روانپزشک در بار هتل پوشیده بود اظهار نظر می‌کند و مشخص می‌شود که او معتقد نیست آن زن اندام مناسبی برای پوشیدن آن لباس داشته است. او افراد را صرفاً بر اساس ظاهر فیزیکی‌شان قضاوت می‌کند، نه بر اساس شخصیتشان. ضمن این که موریل و مادرش آن لباس را در ویترین فروشگاهی دیده بودند، نکته‌ای که دوباره بر ایده‌ی مادی‌گرایی و اهمیت آن برای این دو شخصیت تأکید می‌کند.

 

مفهوم ارتباط

ارتباط نیز مفهومی است که در این داستان مورد توجه است. نه موریل و نه مادرش به یکدیگر فرصت نمی‌دهند جمله‌های خود را تمام کنند. موریل به مادرش می‌گوید که به دلیل سر و صدا نمی‌تواند به‌خوبی با روانپزشک در بار صحبت کند، که این نیز می‌تواند نشان‌دهنده‌ی مشکلات او در برقراری ارتباط با دیگران باشد. روشن‌ترین تصویر درباره‌ی موضوع ارتباط در این داستان، تمایل سیمور به وقت‌گذرانی دور از مردم، به‌ویژه با بزرگسالان، است. او ترجیح می‌دهد در هتل بنشیند و پیانو بنوازد در حالی که موریل در بار نشسته است. این انتخاب آگاهانه‌ی او برای فاصله گرفتن از دیگران، احتمالاً به خاطر آگاهی‌اش از سطحی‌نگری و مادی‌گرایی بزرگسالان است. حتا وقتی در ساحل نشسته، مکانی را خارج از منطقه‌ی اختصاص‌داده‌شده برای مهمانان هتل برمی‌گزیند، که این نیز بر میل او به جدا شدن از جمع تأکید می‌کند.

 

منطق کنش نهایی

با این حال، سیمور از کودکان فاصله نمی‌گیرد؛ او برای سیبل و سارا وقت می‌گذارد. این رفتار نشان‌دهنده‌ی آرزوی او برای بازگشت به معصومیت است. و همه‌ی این‌ها نشان‌دهنده‌ی رنج درونی عمیق اوست. او با فاصله گرفتن از بزرگسالان می‌گوید آرزوی زندگی در دنیایی ساده‌تر و پاک‌تر، یعنی دنیای کودکان را دارد. تضاد میان دیالوگ‌های پیچیده و تا حدودی بی‌ربط سیمور و زبان ساده و مستقیم سیبل، به خوبی تضاد دنیای آن‌ها را نشان می‌دهد.

سیمور در مکالمه‌اش با سیبل می‌گوید موزماهی‌ها با ولع موز می‌خورند و آنقدر چاق می‌شوند که نمی‌توانند از سوراخ بیرون بیایند و در آنجا می‌میرند. موزماهی نماد پوچ‌انگاری زندگی پس از  لذتی عمیق است. یعنی موزماهیِ خیالی قصه‌ی سیبل و سیمور آن قدر موز می‌خورد که بعد از آن دیگر چیزی نمی‌خواهد و می‌میرد. مثل سیمور که بعد از بازی شورانگیزش با سیبل دیگر دلیلی برای بودن در دنیا نمی‌یابد؛ چون می‌داند رابطه‌ی او با همسرش با همه‌ی علاقه‌ی قلبی‌شان نمی‌تواند چیزی باشد که او می‌خواهد.

سیمور در تمام مدت به جز وقتی که با سیبل در آب می‌رود حوله‌اش را از تنش در نمی‌آورد. احتمالاً چون نمی‌خواهد کسی آثار جنگ را بر بدنش ببیند. پایان داستان اوج بیگانگی سیمور با مردم را نشان می‌دهد؛ او زنی را به نگاه کردن به پاهایش متهم می‌کند و این گونه دشواری او در تعامل با بزرگسالان و گریز از نگاه‌های آن‌ها نمایان‌تر می‌شود. درحالی‌که سیمور در ساحل با سیبل توانست ابراز وجود کند و بهترین ثانیه‌ها را بسازد، در آسانسور این توانایی کاملاً از بین می‌رود. احتمالاً به دلیل همین ناتوانی در تعامل یا برقراری ارتباط با دیگرانی که کودک نیستند، و تمایل او به درگیر نشدن در دنیایی که در آن هر بزرگسالی را سطحی یا گرفتار مادیات می‌بیند است که سیمور آن کنش نهایی را می‌کند. داستان با خودکشی او به پایان می‌رسد، درحالی‌که موریل در تخت خوابیده است.

سلینجر این همه مفهوم روانشناختی عمیق و پرسش‌هایی که درباره‌ی آن‌ها در فکر مخاطب می‌سازد را با روایتی ساده، گیرا و قابل‌درک بیان کرده است؛ با تصویر محض، بدون ذره‌ای مستقیم‌گویی.

در برخورد اول با این داستان کنش نهایی سیمور تکان‌دهنده است؛ ولی وقتی داستان را مرور می‌کنیم می‌بینیم صحنه‌ی اول و سوم کاملاً واقع‌گرایانه و ملموس‌اند اما صحنه‌ی دوم داستان خیلی با دو صحنه‌ی دیگر متفاوت است و گویی داستان دیگری است و شخصیت مرد هم شخصیت دیگری است. در حالی که صحنه‌ی دوم هم صحنه‌ی رئالی است ولی رئال جهان بکر کودکانه. همین نمایش دقیق تضاد دو نوع زندگی چیزی است که کنش نهایی را پذیرفتنی می‌کند: فاصله‌ی فاحش وضع موجود با ایده‌آل سیمور.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *