وقتی داستان «در قایق بادبانی» سلینجر را میخواندم مدام «یک روز عالی برای موزماهی» یادم میآمد. در بخش اول «در قایق بادبانی»، دو زن دربارهی شخصیتی بحرانزده گفتوگو میکنند؛ یکی غر میزند و دیگری آرامتر است. در بخش دوم، دختر خانوادهی گلس، صحنهای دو نفره با یک کودک میسازد. در «موزماهی» این کودک سیبیل است و بزرگسال، سیمور؛ در «قایق بادبانی» کودک لیونل است و بزرگسال، مادرش، بوبو. اما نتیجهی این دو داستان کاملاً متضاد است. سیمور راهی برای گریز از واقعیتش نمییابد و خودکشی میکند؛ اما لیونل، به خاطر محبت مادرش، میتواند به خانه بازگردد و به زندگیاش ادامه دهد. بنابراین «در قایق بادبانی» را میتوان نگاهی خوشبینانهتر نسبت به «روز خوش برای موزماهی» دانست. عینک شنایی که لیونل به دریاچه پرت میکند، مال سیمور بوده. پرتاب آن عینک را میتوان رد کردن نگاه سیمور به جهان که سبب خودکشی او شد خواند. لیونل راهی را میرود که لازم نیست همهی سیاهیها را ببیند ولی همین باعث ادامه دادنش میشود.
این داستان با «عمو ویگیلی در کانتیکات» نیز قابل مقایسه است. بوبو و اِلوییز – مادران این دو داستان – برعکس یکدیگرند. اِلوییز با دخترش رامونا رابطهی سردی دارد، او در گذشته و در حسرت رابطهاش با والت گلس زندگی میکند و از واقعیت زندگی کنونیاش میگریزد؛ به همین دلیل، رامونا برای آرامش نه به مادر که به خدمتکار خانه، گریس، پناه میبرد. بوبو دقیقاً نقطهی مقابل اوست و با اینکه او هم، مثل سیمور و اِلوییز، از خانوادهی گلس است ولی آگاهانه پسرش را دلداری میدهد و میخواهد رابطهی خوبی با او داشته باشد.
داستان با دو صحنه روایت میشود. این ساختار دوبخشی که سلینجر در «یک روز عالی برای موزماهی» هم به کار برده بود، شباهت بیشتر این دو داستان را نشان میدهد. حتا وقتی شخصیتها و داستانها یکسان نیستند، گویی با فرم، شخصیتها و زمان و مکانشان به هم وصل شدهاند.
صحنهی اول، در بعدازظهری گرم، در آشپزخانهی خانه میگذرد. سندرا و میلدرد اسنل، خدمتکارهای خانه، دربارهی لیونل صحبت میکند که باز هم فرار کرده است. سندرا نگران است که لیونل حرفهای ضدیهودیاش را دربارهی پدرش (یه کایک شلختهی گنده) به مادرش گزارش دهد. در همین صحنه، بوبو برای برداشتن خیارشور وارد آشپزخانه میشود و دربارهی سابقهی فرارهای لیونل با خدمتکارها حرف میزند.
در صحنهی دوم بوبو به اسکله میرود، جایی که لیونل در قایق پدرش نشسته و قصد مهاجرت دارد. بوبو با بازی کردن نقش دریابان و دمیدن در شیپوری مخفی که فقط دریابانها میشنوندش سعی میکند دل پسرش را به دست بیاورد. لیونل ابتدا عینک زیرآبیِ بهجامانده از دایی سیمور را به آب میاندازد، بعد دستهکلیدی را که بوبو به او هدیه میدهد، و درست در همین لحظه است که به گریه میافتد و این گونه میزان رنج و هیجانی که تجربه کرده نشان داده میشود. سرانجام دل به دریا میزند و حرفهای ضدیهودی سندرا را بازگو میکند. لیونل با این که معنای «کایک» را نمیداند اما متوجه لحن تحقیرآمیز خدمتکار شده است. بوبو، با این که از شنیدنش یکه میخورد، خونسردیاش را حفظ میکند و میگوید که او «کایک» را با «کایت» (بادبادک) اشتباه گرفته است. داستان با دویدن مادر و پسر به سمت خانه پایان مییابد؛ مسابقهای که لیونل در آن برنده میشود.
لیونل قبلاً هم با شنیدن حرفهای سادهتری از ناراحتی، خودش را پنهان میکرده. او هنوز کودک است. لوس و ساده نیست؛ فقط هنوز باورهایش شکل نگرفته و به همین دلیل نمیتواند به حرفهای نزدیکانش که احتمالاً دوستشان هم دارد بیاعتنا باشد. واکنش شورشی و هیجانی فرار و پنهان شدن به خاطر حرفهای ناخوشایند آنها ناشی از احساس ناامنی در دنیای ناشناختهای است که کمکم دارد خودش را جزئی از آن میداند، نه به خاطر این که به باورش توهین شده و میخواهد از آن دفاع کند.
عنوان داستان با مضمونش گره خورده است. عبارت «در قایق بادبانی» حس رفتن و دلتنگی و در عین حال تفریح و شادی را القا میکند. شروع به خواندن داستان میکنیم تا ببینیم داستان مربوط به کدام یک از احساسات موجود در این ترکیب است. ولی با خواندن داستان میبینیم قایق بادبانی خانوادگی لیونل که دیگر استفاده نمیشود و لنگر انداخته، همزمان جای پناهگیری و یادگار لحظات خوش خانوادگی است؛ فضایی که در آن انزوا و آسایش در هم آمیختهاند.
عینک شنای، یادگاری دایی سیمور، نماد جهان بزرگسالها و شیوهی نگاه آنهاست؛ بنابراین انداختن آن در آب، رد کردنِ شیوهی نگریستن او به جهان است، رد کردن همان نگاهی که سیمور را به نابودی کشاند.
دستهکلیدی هم که در آب میاندازد میتواند نماد مسئولیت بزرگسالی باشد که با این کار آن را هم پس میزند. اما چون بوبو کلید را به لیونل میدهد میتوان این گونه هم برداشت کرد که او راهحل مادرش را قبول ندارد و این تجربهی هیجانی باعث حس سردرگمی و گریه کردن او میشود.
مسابقهی دویدن تا خانه در آخر داستان و برنده شدن لیونل باز هم نماد رد کردن دنیای بزرگسالی است اما در آن ناامیدی نه، که امید برای پیروزی نهفته است.
خانم اسنل در گفتوگوی آغازین داستان است هرگز سندرا را به خاطر حرفش سرزنش نمیکند و فقط سعی میکند نگرانیاش را کم کند. این سکوت به اندازهی خودِ توهین، معنادار است؛ نشانهای از اینکه یهودستیزی در آمریکای پس از جنگ نهتنها وجود داشته، بلکه قابلقبول هم بوده. اسنل به خاطر کیف چرم برند و کهنهاش معلوم است قبلاً وضع مالی خوبی داشته. اینکه دو نفر از چهار شخصیت داستان این کلام را نکوهش نمیکنند، گواه گستردگی این تعصب است، نه صرفاً محکومیت یک فرد. شاید چون بوبو رفتار گرمی که با خانوادهاش دارد را با اسنل ندارد باعث ناراحتیاش میشود و این به رنج از دست دادن جایگاهش میافزاید و دلیل دیگری میشود که از او و خانوادهاش خوشش نیاید.
شاید «در قایق بادبانی» سادهترین داستان مجموعهی «نه داستان» باشد اما همچنان روایتی چندلایه دارد؛ گسست روابط اجتماعی بهخاطر جنگ و امید به پیوند دوبارهی آنها، نقدی خاموش اما قاطع بر یهودستیزیِ رایج در آمریکای پس از جنگ جهانی دوم، و تصویر اختلاف طبقاتی و احتمالاً اختلاف نژادی میان خدمتکارها. رابطهی خوب بوبو و لیونل در تضاد آشکار با شکست رابطهها در «یک روز عالی برای موزماهی» و رابطهی سرد خانوادگی در «عمو ویگیلی در کانتیکات» است. بوبو، برخلاف سیمور و اِلوییز، چشم بر واقعیتِ مشکل فرزندش نمیبندد؛ او با صبر و بازیگوشی، جلوی آگاهی زودهنگام پسرش را میگیرد و اجازه میدهد تا جای ممکن کودکی کند. این داستان با این که محتوای تلخی دارد اما شیرین تمام میشود. لیونل آخر داستان از مهاجرت منصرف میشود و در مسابقهی دو با مادرش برنده میشود؛ در همان دنیایی که سیمور خودش را کشت. دنیای لیونل به هولناکی دنیای سیمور است ولی تفاوتشان اینجاست که لیونل هنوز کسی را دارد که حاضر است به خاطرش بدود.