داستان «دهانم زیبا، چشمانم سبز» از مجموعهی «نه داستان» سلینجر، به خاطر راوی دوربینی و فرم دیالوگمحورش، پر از تصویر و صداست. آرتور بعد از مهمانی به دوست و همکار وکیلش، لی، زنگ میزند. او مست و مستأصل میگوید که باز همسرش، جوآنی، بعد از مهمانی خانه نیامده و نمیداند کجاست. در این گفتوگو، کمکم سر درد دلش با لی باز میشود و میگوید که به جوآنی اعتماد ندارد. در ادامه از پروندهای که بهتازگی در آن شکست خورده و ترس ناشی از آن میگوید. در تمام این مدت جوآنی کنار لی است. لی سعی میکند آرتور را آرام کند و از او میخواهد خوشبین باشد. وقتی تلفن را قطع میکند، آرتور دوباره بعد از چند دقیقه به لی زنگ میزند و میگوید که جوآنی به خانه برگشته و شاید بهتر است آنها از زندگی شهری و پردردسر نیویورکی فاصله بگیرند. لی به بهانهی سردرد تلفن را قطع میکند و وقتی جوآنی میخواهد خاکستر سیگارها را جمع کند، از او میخواهد حرکت نکند.
سلینجر هیچجای داستان با صراحت نمیگوید زنی که کنار لی نشسته جوآنی است. اما با دیالوگهایی که بین دو مرد ردوبدل میشود و کنشهایی که از آنها سر میزند، مخاطب را مطمئن میکند که زن حاضر در صحنه جوآنی است. آرتور با پریشانی زیاد از رفتارهای ناخوشایند جوآنی و بیتوجهیهایش میگوید، اما نمیتواند با اطمینان بگوید که از او متنفر است؛ و در ادامه، با یادآوری خصوصیات خوب او، اعتراف میکند که هم دوستش دارد و هم دوستش ندارد. وقتی آرتور به لی میگوید جوآنی به خانه برگشته، دوست داشتم حرفش را باور کنم و بپذیرم زنی که با لی است جوآنی نیست. اما با چشم بستن روی نشانههایی که سلینجر در داستان گذاشته، همهی معنایی که او ساخته از بین میرود و داستان فقط به مکالمهای پرتشویش تنزل مییابد.
جوآنی میگوید که لی این بحران را خوب مدیریت کرده. آنها وقتی میبینند آرتور میخواهد به خانهی لی برود، مضطرب میشوند: نگاههای لی به جوآنی وقتی آرتور دارد دربارهی او حرف میزند؛ جایی که جوآنی میگوید احساس گندی دارد؛ و وقتی لی نمیگذارد جوآنی خاکستر سیگار را پاک کند، گویی این بار، برخلاف بار قبل که ریختن خاکستر نشان از لکهدار شدن رابطهشان بود، این بار رابطهشان قابل ترمیم نیست. علاوه بر همهی اینها، نور هم بهخوبی در این داستان کار میکند. تابش نور روی موهای جوگندمی لی، سفیدی آن را نمایانتر میکند. لی لحن نصیحتگری نسبت به آرتور دارد؛ سلینجر اینجا تأکید دارد که بزرگسالِ داستان لی است. برخلاف بسیاری از داستانهای سلینجر، این داستان شخصیت کودک ندارد، ولی لحن و دغدغههای آرتور، برخلاف دو شخصیت دیگر داستان، کودکانه است؛ کودکانه نه به معنای حماقت و سادهلوحی، بلکه به معنای معصومیت. او با دروغی که میگوید، شاید میخواهد ضعفی را که عریان به لی نشان داده بپوشاند؛ شاید هم میخواهد آبروی جوآنی را حفظ کند. او میتواند همهی این دلایل را داشته باشد و علاوه بر آن، سعی در حفظ اندک نگرش مثبتی که هنوز به جوآنی دارد نیز داشته باشد. در تمام طول داستان، لی سعی داشت آرتور را فریب دهد و نگذارد به راز آنها پی ببرد؛ ولی با دروغ آرتور، جای آنها با هم عوض میشود. با این حال، فریب آرتور برخلاف فریب لی برای خیانت نیست، بلکه او میخواهد بدون پا گذاشتن در جهان بزرگسالانهی پرفریب آنها، همچنان عشقش را حفظ کند. دروغ آرتور هر بویی غیر از خیانت دارد، در حالی که دروغهای لی و دلداریهایش برای دور کردن ظن او از خودش بود.
کارکرد دیگر رنگ و نور، چشمهای جوآنی است که هر کس آن را یک رنگ میبیند. اما فقط آرتور چشمهای او را سبز میبیند، نه مثل دیگران زرد یا آبی. اینکه او ترکیب هر دو رنگ زرد و آبی را در چشمهای جوآنی میبیند، درست مثل همان است که ویژگیهای مثبت و منفی شخصیتش را هم میبیند؛ و دربارهی احساس قلبیاش به او هم، درست مانند حس بصریاش، بهصورت مطلق به یک وجه زشت یا زیبایش تمرکز نمیکند و سعی میکند نگاه منصفانهای به جوآنی داشته باشد. چنان که در جایی او را به صدف تشبیه میکند؛ جسمی بیجان اما زیبا.
بخش زیادی از معنای این داستان را باید در نگفتههایش جست؛ مثل جایی که لی میگوید: «این یارو داره پاک…» و ادامهی حرفش را نمیگوید. او احتمالاً میخواسته بگوید که آرتور دارد از دست میرود یا چیزی شبیه به این، اما قبل از اینکه حرفش را کامل کند، میبیند خودش نقش زیادی در حال بد او دارد؛ و اینگونه عذاب وجدانش تشدید میشود. بنابراین «دهانم زیبا، چشمانم سبز» به ظاهر گفتوگویی معمولی میان دو دوست است، ولی در لایههای زیرین دیالوگها و زبان بدن شخصیتها، معنای عمیقی از رابطهی شخصیتها جریان دارد. نویسنده اطلاعاتی دربارهی این روابط میدهد، اما یافتن معنای حقیقی آنها را از مخاطب میخواهد. سلینجر این داستان را بهصورت معمول به مخاطب نشان نداده، بلکه خواننده با شنیدن حرفهای شخصیتها احساس میکند خودش تصادفی وارد جایی شده و باید به رازی پی ببرد و خودش، اگر میتواند، شخصیتها را قضاوت کند.