«زمینیها»ی رومن گاری در مجموعه داستان «پرندگان میروند در پرو بمیرند»، داستان دختر کوری است که نمیبیند چون توان دیدنش را از دست داده است. پزشکها معتقدند که چشمهای او مشکل جسمی ندارد و به زودی درمان خواهد شد. او با مردی که دوست اوست قصد سفر به هامبورگ برای معالجهی چشمهایش را دارد.
صحنهی نخست داستان حضور آنها در میدان اصلی شهر است. جایی که در گذشته به خاطر وجود اثر هنری زیبایی بسیار زیبا و مهم بوده ولی حالا جنگ چیزی از آن زیبایی و شکوه باقی نگذاشته است. مرد که همه چیز را میبیند از ویرانی و چهرهی مغموم شهر چیزی به دختر نمیگوید و همچنان وانمود میکند که شهر مثل گذشته شکوفا است و چیزی تغییر نکرده است. مرد مدام میکوشد به دختر امید دهد. زیبایی دختر را یادآور میشود و به دروغ تأیید میکند که رهگذران محو تماشای او میشوند. فضای سرد، خالی و مسکوت داستان نمیگذارد که حرفهای مرد را باور کنیم. تناقض میان فضاسازی و دیالوگهای امیدوارانهی مرد در ذهن مخاطب هم ابهام ایجاد میکند.
آنها برای رسیدن به مقصد در راه سوار کامیونی میشوند. دختر در ماشین میخوابد و مرد همهی وضعیتشان و بیماری دختر را برای راننده تعریف میکند. مرد از خوشبینیاش به آدمها و اعتماد کردنش بعد از این همه پلشتی که شاهدش بوده میگوید. وسط راه راننده مرد را از کامیون بیرون میکند و میرود. مرد با سردرگمی به را میافتد و پس از مدتی دختر را در جاده میبیند. از ظاهر دختر که آرایشش پخش شده و دامنش پاره شده معلوم است که راننده به او تجاوز کرده است. اما پیرمرد به آن بیتوجه است. دختر میگوید که اتفاقی نیفتاده و مرد هم میپذیرد و در تاریکی به راهشان ادامه میدهند. هر چه به پایان داستان نزدیک میشویم جملهها از توصیفهای شاعرانه فاصله میگیرند و واقعیت تلخ عریانتر نمایان میشود و نویسنده توانسته است این گونه فرم و محتوا را با هم همراستا کند.
قصهی آشنایی است. قصهی هر روزمان است. قصهی کتمان حقیقت. ندیدن. قصهی امید کشنده. ذهن آدم وقتی خسته میشود، وقتی بدن بیش از حد ظرفیتش رنج میکشد، ادامه دادن دشوار میشود. اگر دقیقاً منابع مختلف فشار را ندانیم ناخودآگاه اولین و سادهترین راه را میرویم؛ انکار میکنیم. چشم بر روی خیلی چیزها میبندیم تا مسائل برایمان ساده شوند. کار مهم داستان «زمینیها» این است که چنین شرایطی را که همه آن را تجربه کردهایم از بیرون نشانمان میدهد. استدلالهای سست مرد وقتی میگوید که نمیخواهد اعتمادش را از دست دهد و همچنان به تکرار پا میفشارد ترحممان را برمیانگیرد. و این همان شرایطی است که وقتی کسی متفاوت از ما به مسئلهای مینگرد و میگوید که ساده با آن روبهرو شدهایم و از خیلی جهات چشم روی بدیها و نقصهایش بستهایم. ولی جان خسته نه که نخواهد، گاهی نمیتواند پذیرای ادامهی رنج باشد. پس بر آن چشم میبندد. مدت کوتاهی آرام میگیرد و روزگار میگذراند. ولی نپذیرفتن نقصها، ندیدن زشتیها، و مرور نکردن حوادثی که او را به چنین نقطهای رسانده، تکرارش را ناگزیر میکند و هر بار به تباهی نزدیکترش میکند.
تعالی، نقطهی مقابل این نوع برخورد با مسائل است و آن به رسمیت شناختن رنج است. و غور در آنچه بشر را به آن نقطه رسانده است. غور در رنج دشوارترین کار است. آن قدر که مغز ناخودآگاه آن را پس میزند. برای این کار مجبوریم اول از همه با خودمان مقابله کنیم. ولی گذر واقعی از رنج نیازمند تعمق است. نیازمند پرسش. نیازمند نگریستن. با چشم باز. نگریستن به مسئله از پس همهی پردهها؛ لخت و عور. نیازمند در خود شکستن است. نیازمند یادآوری است. نیازمند تماشای ویرانی شهر است. و دیدن لنگ و دستهای دراز شدهمان که از لباس عروسکیمان بیرون زده است. نیازمند روایت تجاوزها. که تکرار سوار کامیون متجاوز بعدی شدن، زیر یوغ مستبد بعدی رفتن و ویرانی دوبارهی شهر و سالها به قبرستان ماندنش، جز از میل به ندیدن نیست. امید، شرط ادامه دادن نیست. اتفاقاً انسان باید بیاموزد که گاهی بدون امید ادامه دهد. وقتی به چیزی امید ندارد، امید واهی و سراب نجوید، بلکه راه استواری و ادامه دادن را یاد بگیرد که مقصد چنین قدم برداشتنی نمیتواند تباهی باشد.
اما پیرمرد اگر به دختر امید ندهد چه کند؟ اگر با مشروب خودش را سر پا نگه ندارد چگونه توانایی برداشتن قدم بعدی را بیابد؟ چشم در چشم شدن با خرابیهای جنگ، از آن چه بر سر خیابانهای شهر میآورد تا ویرانیهای جبرانناپذیری که بر سر جسم و جان آدمها میآورد چیزی نیست که با توصیه به تعمق در آنها برای یافتن راه نجات بتوان انتظار عملی شدنش را داشت. من با باور کامل به کلمههای این یادداشت در این روزهای جنگ بارها در مکالمه با اطرافیانم جلوی زبانم را میگیرم که تا جای ممکن از اخبار هولناک دور بمانند تا حداقل یک ساعت دیرتر و شاید کمتر به اضطراب بیفتند. در داستان «زمینیها» هم وقتی در صحنهی آخر میبینیم دختر هم دربارهی تجاوز به پیرمرد دروغ میگوید میفهمیم خود او هم با این روش آشناست، حتی در یکی از دیالوگهایش در جواب پیرمرد که از دختر میخواهد اعتماد کند میگوید «بوی الکل میدهید»؛ حال آن که وقتی دختر پرسیده بود بوی الکل از کجاست پیرمرد به دروغ گفته بود که یکی از رهگذران بوی الکل میدهد. زیرمتن این دیالوگ دختر این است که «خودت هم قابل اعتماد نیستی و از من توقع داری به همه اعتماد کنم.» پس دختر به خیلی چیزها آگاه است ولی به چیزی برای ادامه دادن نیاز دارد. چیزی که همه به آن نیاز داریم. و آن مخدر پیرمرد و خوشبینی و چشم بستن دختر بر زشتی و ویرانی و دشواری نیست. که این کار به چیزی ختم نمیشود جز تکرار زخمها و هر بار بیشتر عقب افتادن مثل شخصیتهای داستان که وقتی از کامیون پیاده میشوند دو برابر از مقصدشان دورتر شدهاند. پس پاسخ چیست؟ در نگاه اول نویسنده فقط مسئلهای را مطرح کرده است و خواننده را به اندیشه واداشته که مرز دلیل ادامه دادن و امید واهی کجاست؟ چگونه واقعیتهای وحشتناک زیستن را برتابیم و در عین حال راه تکرار نشدنشان را بیاموزیم؟
نقصان و فقدان در زندگی آدمیزاد هیچوقت تمام نمیشود. همه چیز تا وقتی نیست کامل است و همین که وجود میباید عیبهایش عیان میشود. مثل همهی آثار هنری، همهی تصمیمات، همهی باورها و برنامهها و اندیشههای سیاسی و همهی رابطههای عاطفی. همه چیز تا در ذهن ماست در حد کمال است ولی وقتی خلق میشود توی ذوق خالقش میزند و از این رو همیشه احساس شکست میکنیم. بنابراین نقص، زشتی و ناکامی قصهی همیشگی زندگی است و حقیقت همین جملهی معروف وودی آلن است که «زندگی وحشتناک است ولی همهی چیزی است که داریم.» باید بپذیریم که زیستن هیچگاه آسان نبوده و تعداد شکستها همیشه بیشتر بوده است. زندگی شاید با ندیدن و نشئه کردن چند روز بیشتر ادامه یابد ولی نتیجهاش حماقت شکست خوردنهای تکراری یا افتادن در روزمرگی بدون شکست میشود که خود شکست بزرگتری است. زندگی چیزی نیست جز تجربهی شکستهای مختلف و تعالی بشر چیزی نیست جز خوشتراشتر شدن پس از تجربهی هر شکست. و راه دوام آوردن برای خوشتراش شدن؟ تحمل کردن. تحمل کردن و آموختن. و تحمل کردن دشواری اصلی است. برای چنین انسان بودنی فقط میتوانیم اندکی زندگی را قابل تحمل کنیم.
در مرور مکرر داستان «زمینیها» فهمیدم رومن گاری پاسخ را در فضاسازی داستانش نهفته است: «دانههای برف آرامآرام روی موها و شانههایشان فرود میآمدند. برفش ناچیز بود و سَرخورده؛ نمیتوانست تا خط پایان خودش را بکشاند. تنها کاری که از دستش برمیآمد سایهروشن زدنِ تمام خاکستریهای دنیا بود.» یا «ماه درآمد تا شاید اوضاع را سروسامانی دهد و تاریکی را قابل تحمل کند.» این باور من است و شاید باور نویسندهی «زمینیها»؛ اندکی تحملپذیر کردن زندگی محکوم به شکست با زیبایی. برف سردی زمستان را محو نمیکند. ماه سیاهی را از بین نمیبرد. لباس بابانوئل پیرمرد زندگی آنها را شاد نمیکند. شانهبهشانه راه رفتن دختر و پیرمرد بیماری دختر را درمان نمیکند. اما همهی اینها فقط اندکی سختی شرایط را قابل تحمل میکنند. هنر و رابطهی انسانی؛ اینها زیبایی میشوند و تحملپذیرکنندهی زندگی. زشتی را نابود نمیکنند اما دلیل باز نگه داشتن چشمها میشوند. دلیل تفکر. دلیل یافتن راه؛ در مقابل دشوارههای شکستهای زندگی ضعیف مینمایند ولی جز با آنها نمیتوان ناامیدی را زیست و خوشتراش از آن بیرون جست.