مریم نانکلی

جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

«سنگی بر گوری» جلال آل‌احمد | سعادت‌مندی با روایت‌گری

«سنگی بر گوری» جلال آل‌احمد آخرین اثر اوست که دوازده سال پس از فوتش منتشر شده است. او گفته بود که این کتاب اصلاحاتی می‌خواهد ولی فرصت انجامش را نیافت.

«سنگی بر گوری» رمان-خودزندگی‌نامه است؛ چون شخصیت اصلی داستان خودش و قصه‌ی بچه‌دار نشدنش است؛ ولی در عین حال کاملاً ساختار داستان را دارد و حتا برای قوت بخشیدن به منطق پیرنگ چند شخصیت خیالی به آن اضافه شده است.

 

پیرنگ «سنگی بر گوری»

جلال و سیمین پس از سال‌ها زندگی مشترک هنوز کمبود فرزند را در زندگی‌شان احساس می‌کنند. آن‌ها همه‌ی راه‌ها برای بچه‌دار شدن را می‌روند ولی نتیجه نمی‌گیرند. در ظاهر مسئله‌ی جلال در این داستان بچه نداشتن و ضعفی بیولوژیکی است. اما نحوه‌ی روایت راوی اول شخص (جلال) به گونه‌ای است که ما را با سفر درونی او همراه می‌کند. واقعیت داستان ناتوانی جلال در بچه‌دار شدن است و این مسئله سبب کشمکش داستان است ولی هر چه پیش می‌رویم می‌بینیم وزن کشمکش درونی از کشمکش‌های بیرونی بیش‌تر است؛ یعنی جلال با چرایی خواستن بچه و در ادامه با خودش و دلیل این نیاز با درون و ناخودآگاه خودش روبه‌رو می‌شود.

فصل اول مقدمه و معرفی شخصیت‌ها و وضعیت آن‌هاست. مکان داستان تهران است و با اشاره به زلزله‌ی بویین‌زهرا زمان داستان که دهه‌ی چهل است معلوم می‌شود. در ادامه با زلزله و خودکشی خواهرزن داستان به نقطه‌ی اوج نزدیک می‌شود. سفر جلال به پاریس و تلاش تک‌نفره‌اش برای بچه‌دار شدن و رویارویی با وجه تازه‌ای از نیازها و شخصیتش داستان را به نقطه‌ی اوج می‌رساند. در فصل پنج با اشاره‌ی مستقیم به درون خود به عنوان مردی شرقی و پی بردن به نیاز اصلی‌اش و یافتن راه‌حل آن در نوشتن و کلمه‌ها به سمت فرود و ثبات می‌رویم. او پس از گذشتن از اضطراب وقتی می‌فهمد مسئله‌ی اصلی‌اش عقیم بودن نیست و تعریف کردن آن‌ها برای سیمین در فصل شش تغییر اساسی‌اش شکل می‌گیرد. این‌جا با بیرون کردن مرد شرقی سنتی از درون خود گره‌گشایی صورت می‌گیرد و به نتیجه می‌رسد.

 

چگونه جلال آل‌احمد با زبان معنا می‌سازد؟

ابزار اصلی آل‌احمد برای ساختن معنا و محتوای داستانش نثر و زبان است. زبان ابزار مشترک همه‌ی آثار ادبی است اما آل‌احمد به گونه‌ای آن را به کار می‌گیرد که بیش‌ترین بهره ازش حاصل می‌شود. طوری که حتا قبل از این که به مفهوم و محتوای اصلی داستان برسیم به وسیله‌ی نثر حال‌وهوای درونی‌اش کاملاً به ما منتقل می‌شود.
گویی فرم و زبان، به دلِ معنا میان‌بُر می‌زنند. تک‌گوییِ درونی جلال گاهی تا گفت‌وگوی درونی هم پیش می‌رود؛ صداهای مختلفی که از درون شخصیت می‌آید سبب شده تا نویسنده به توصیف مستقیم احساسات نیاز نداشته باشد.

یکی از پرکاربردترین ابزارهای نثر آل‌احمد در این داستان جمله‌های پرسشی است. جلال کنار قبر پدر خودش را از نظر بچه خواستن با کسی که زن دوم گرفته تا هر طور شده بچه‌دار شود مقایسه می‌کند. این مقایسه‌ها نه از سرِ کنجکاوی، که از جنس سرزنش و ملامتِ خود است؛ سؤال‌هایی که جوابشان را می‌داند و تکرارشان فقط تلاشی است برای فهم همان حقیقت تلخ. این‌جا خبری از جمله‌های سرراست نیست؛ ذهنِ راوی در قیدوبند روایت خطی نیست و جمله‌ها مثل افکار آشفته‌اش روی هم انباشته می‌شوند.

این آشفتگی گاهی با جمله‌های تک‌کلمه‌ای کوتاه هم خود را نشان می‌دهد: «و زنک؟ خودش یک کپه‌ی سیاهی. عین مادرم. و دمرو سر قبر افتاده. و صدایش؟ چقدر شبیه صدای خواهرم.» این جمله‌ها نه فعل دارند، نه نظم نحویِ متعارفی. اما درست همین بریدگی و ناتمامی است که بی‌قراریِ ذهن راوی را نشان می‌دهد. ذهنی که نمی‌تواند اندیشه‌اش را در قالب جمله‌های ویراسته بریزد، چون خودِ آن اندیشه هنوز خام، نامنسجم و حاصل اضطراب است. تکرار واژه‌هایی مثل «پدر»، «پسر» و «جد» نیز حس درماندگی را تشدید می‌کند؛ انگار ذهن دورِ یک نقطه می‌چرخد و راه به جایی نمی‌برد.

این زبان آشفته در جایی که راوی با پدرش حرف می‌زند، باز هم دیده می‌شود. این پرش‌های ناگهانی، تداعی‌های بی‌مقدمه، و خاطره‌هایی که ناگهان از گوشه‌ی ذهن بیرون می‌جهند، همه نشان می‌دهند که آل‌احمد آگاهانه جمله‌هایش را به سمت گفت‌وگوی درونی می‌برد. فرق این شیوه با تک‌گویی معمولی در همین است: در تک‌گویی، راوی می‌کوشد اندیشه‌اش را شفاف و کامل بیان کند؛ اما در گفت‌وگوی درونی، جمله‌ها درست در همان لحظه‌ی جوشش اندیشه، با همان تلاطم و ناتمامی، روی کاغذ می‌آیند؛ این گونه خواننده نه فقط حاصل اندیشیدن، که خودِ فرایند اندیشیدن را می‌بیند.

گفت‌وگوی درونی دو وجه شخصیتی جلال (مرد شرقی سنتی و مرد روشنفکر نویسنده) در نقطه‌ی اوج داستان بر سر این که برای بچه‌دار شدنش مثل پدر و شوهر خواهرش باشد یا دست از این توجیه‌ها بکشد و کسی بماند که می‌خواهد، روش دیگری است که نویسنده توانسته با آن کشمکش درونی‌اش را نشان دهد.

در فصل پایانی کتاب هم که راوی به این نتیجه می‌رسد: «اگر بدانی چقدر خوش‌حالم که آخرین سنگِ روی گورِ درگذشتگانم…»، تناقضی وجود دارد که باز با ابزارهای زبانی ساخته می‌شود. از یک سو واژه‌ی «خوش‌حالم» می‌آید و از سوی دیگر بار سنگین «آخرین سنگ بودن» را حس می‌کنیم. جمله‌های کوتاه، فعل‌های حذف‌شده و مکث‌هایی که با سه‌نقطه شکل می‌گیرند، همه باعث می‌شوند این خوش‌حالی به چیزی شبیه آرامش عمیق ناشی از پذیرش شبیه‌تر باشد تا شادی معمولی. و این تردید را نه با توضیح روانشناسانه‌ی راوی، که با فرم جمله‌ها می‌فهمیم.

بنابراین زبان «سنگی بر گوری» ابزاری معمول برای حمل محتوا نیست؛ بلکه خودِ سازوکارِ شکل‌گیریِ معناست. پرسش‌های بی‌پاسخ، جمله‌های ناتمام، تکرارهای وسواس‌گونه و گسست‌های نحوی، همه با هم فضایی می‌سازند که خواننده از مسیرِ فرم، مستقیماً به حس درونی شخصیت راه می‌یابد. در این نثر، آل‌احمد قلم را آن‌قدر به ضربان قلب و مغزش نزدیک کرده که فاصله‌ی میان اندیشه و نوشته به چشم نمی‌آید.

 

در جست‌جوی سعادت حقیقی جاودانگی

جلال در «سنگی بر گوری» در پس همه‌ی تلاطم‌های درونی‌ و بیرونی‌اش سعادت می‌جوید. او خود را نفر آخر صف خویشاوندانش می‌نامد و می‌گوید که کسی بعد از او نیست. اما این فقط توصیف وضعیت خانوادگی‌اش نیست؛ بلکه داستان به گونه‌ای پیش می‌رود که می‌بینیم چیزی که راوی می‌خواهد فقط فرزند نیست بلکه چیزی فراتر از آن است. او به ردّ پایش می‌اندیشد. چیزی که شاید با داشتن فرزند هم مطلوبش نباشد. نیاز جلال خواست ساده‌ی بچه داشتن نیست. یعنی این نیازی غریزی مثل رفع گرسنگی با غذا خوردن نیست. بنابراین نیاز او به نشانش در دنیا شاید با صِرف بچه داشتن هم برطرف نمی‌شد. میل او به بچه داشتن دور این نیاز می‌گردد و به همین دلیل است که همه‌ی تلاش‌هایش برای بچه‌دار شدن حس خلأ منتقل می‌کند. وقتی اول داستان می‌گوید «بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد» دقیقاً ذهن به همین سمت می‌رود که نیاز او با باورش به سعادت هنوز هم‌سو نشده‌ است؛ و همین اساس کشمکش‌های داستان را شکل می‌دهد. جنس سعادتی که جلال می‌جوید با رویدادی مشخص حاصل نمی‌شود و تضاد بین این دو عامل آشفتگی‌اش شده.

شخصیت داستان پس از شکست‌های پی‌درپی نه چشم  به آسمان می‌دوزد و نه پی مقصر می‌گردد. او به درون خودش می‌خزد، سعادت را نه از دروازه‌ای که اغلب آدم‌ها منتظرش هستند که از «پنجره‌ی حکمت» می‌خواهد. او در جست‌وجوی نقصی در شخصیتش است که اجازه می‌دهد نقصی جسمی همه‌ی زیستش را تحت تأثیر قرار دهد. راوی منتظر معجزه نیست و به نظامی از معنای خارج از قراردادها می‌اندیشد که می‌تواند او را به آرزوهایش برساند.

این‌جا باز هم زبان اثر است که این کشمکش را نشان می‌دهد. او می‌گوید گاهی مسئله‌ی نداشتن بچه را با سیمین با سکوت و نگاه و به روی خود نیاوردن سپری می‌کنند. سکوت خود نوعی از زبان است که در واقعیت کاربرد دارد و با آن شکاف بین واقعیت و آن‌چه میل به وجودش را داریم پوشانده می‌شود؛ ولی سکوت جلال و سیمین درباره‌ی بچه نداشتن فضا را سنگین‌تر می‌کند. نثر آل احمد با آن صلابت و ایجاز و با جمله‌هایی پر از مکث و بریدگی، خودش این شکاف را نمایش می‌دهد؛ شکاف میان نیاز به بچه داشتن و میل به جاودانگی حقیقی. آل‌احمد نوشتن این داستان را با مسئله‌ی بچه نداشتن می‌آغازد ولی در ادامه به جای بچه می‌گوید همین نوشته‌ها سنگی بر گورش خواهد شد. او مدام نرسیدن را می‌نویسد اما در همین نوشتن نوعی از سعادت دل‌خواهش را تجربه می‌کند. سعادت جلال نه در رسیدن به فرزند که در یافتن راهی برای روایت رنجش پیدا می‌شود: سعادت درمان با خودکاوی و پذیرش واقعیت و انتقال آن به دیگران با نوشتن.

ولی چگونه جلال آل‌احمد با نوشتن به چنین تسکینی می‌رسد؟

 

تسکین روانی با آفرینش ادبی

آل‌احمد آگاهانه نوشتن و داستان را به عنوان ابزار اندیشیدن و تسکین روان خود برگزیده است. او با نوشتن به عمق ناخودآگاه خود فرو رفته و آن‌چه از درون موجب آزارش شده را یافته و به خودآگاه تبدیلش کرده. این هدف علم روانشناسی است؛ تبدیل ناخودآگاه به خودآگاه یعنی درمان. اعتراف‌نامه همیشه مذهبی و حقوقی نیست. «سنگی بر گوری» اعتراف‌نامه‌ای ادبی است. «ما بچه نداریم؛ من و سیمین.» فراتر از اطلاع‌رسانی ساده است. این جمله اعترافی تمام‌عیار به نقصی جسمی و در ادامه به نیازی روانی است. جلال با این اعتراف حقیقت را از زیر سنت و عرف بیرون می‌کشد و پیش چشم همه عریانش می‌کند. به راستی چرا بچه می‌خواهیم؟ اگر این همه سعادتمان در گرو والد شدن است پس چرا این همه والد سرخورده داریم؟

جلال در این اعتراف‌نامه خودش هم‌زمان شاکی، قاضی و متهم است؛ خودش اعتراف می‌کند، خودش هم محکوم می‌کند. وقتی می‌شرمد که در جلد روشنفکر زمانه مثل مردهای عادی مردانگی‌اش را در بچه‌دار شدن می‌جوید، حکم خودش را صادر می‌کند. این محاکمه‌ی درونی فرم داستان را می‌سازد؛ متن داستان گاهی بازجویی از خود است، گاهی دفاعیه و گاهی محاکمه. با این شگرد شخصیت مقابل خودش می‌ایستد و حقیقت را به زبان می‌آورد.

جلال هر فرزند را، یعنی هر چه از کسی می‌ماند را سنگی بر گور آن شخص می‌داند. در فصل آخر داستان بر سر مزار پدرش می‌گوید خوش‌حال است که آخرین سنگ گور درگذشتگانش است. این جمله‌ی نهایی پس از همه‌ی این بازجویی‌ها و اعتراف‌ها حس رهایی دارد. اعتراف و یافتن خود، او را از پنهان‌کاری و سکوت رهانده. او ثابت کرده که روایت‌گری و گفتن حقیقت می‌تواند به پذیرش و حتا به سعادت منجر شود. آل‌احمد خصوصی‌ترین رنج را به عمومی‌ترین شکل (داستان) بیان کرده و نشان داده که ادبیات داستانی چگونه می‌تواند ابزار مناسبی برای روایت چیزی باشد که هم خصوصی است و هم جهانی: ترس از نیستی و میل به جاودانگی.

 

«سنگی بر گوری» | جان جاودان تعهد ادبی روشنفکران

جلال آل‌احمد در «سنگی بر گوری» با ترس از عدم وارد جدل شده است. او تسلیم عقیم بودن نمی‌شود و در این داستان می‌کوشد از آن معنا بسازد. در طول خواندن این رمان مدام جمله‌های «نوشته‌ی آزاد» رضا براهنی در سرم می‌چرخید که اگر خودت و تاریخ خصوصی‌ات را بنویسی جهان را نوشته‌ای. در داستان «سنگی بر گوری» آل‌احمد خیلی کم از اندیشه‌های کلی و قطعی‌اش نوشته است؛ اما فرم اصلی کتاب همان پرسش و پاسخ‌ها و کشمکش‌های درونی است. گویی جلال مغزش را پیش چشم خواننده گشوده و در مقابل همه می‌اندیشد، اندیشیدن واقعی: عریان عریان. و از دل این اندیشیدن و خودروایت‌گری به معنایی تازه می‌رسد، به آرامش می‌رسد و اثری می‌آفریند که سرآمد همه‌ی آن چیزی است که از ادبیات انتظار می‌رود: فرم مناسب و تکنیک‌های به‌جا، سبک خلاقانه‌ی شخصی، محتوای متعهدانه به بشریت بی ذره‌ای کلیشه با وجود تماماً شخصی بودنش. آن‌چه به عنوان «سنگی بر گوری» از جلال آل‌احمد باقی مانده خود گواه صداقتش از آرامشی است که می‌بینیم در پایان داستان به آن می‌رسد. عنوان «گور» یادآور یأس و مرگ است ولی این کتاب که سنگی بر گور جلال آل‌احمد شده کمال ادبیاتی است که همه در پی آفرینشش هستند. آفرینش این سرمشق کم‌نظیر جانی همیشه‌تازه و ابدی به ادبیات و نیروبخش همیشگی به روشنفکران است.

 

 

منابع

سنگی بر گوری | جلال آل‌احمد

جنون نوشتن | رضا براهنی

قصه‌نویسی | رضا براهنی

آناتومی داستان | جان تروبی

وجوه بازنمایی گفتمان درونی | ابوالفضل حری

مصائب معنا | جورجو آگامبن

بررسی مؤلفه‌های واقع‌گرایی در سه اثر فرانسوا موریاک و جلال آل‌احمد | طاهره جعفری حصارلو و آنت آبکه

تحلیل مفهومی آندوفازی در رمان سنگی بر گوری بر پایه‌ی ژرژ سن-پل | صدیقه شرکت مقدم و مریم نظامی

زمان رستگاری در آخرالزمانی‌های سنگی بر گوری و شازده احتجاب | حمیده مظفری، محرم رضایتی کیشه‌خاله و علی تسلیمی

سخنرانی «نقد فرویدی سنگی بر گوری» | امید طبیب‌زاده

 

4 پاسخ

  1. با اینکه قبلا سنگی بر گوری را خوانده‌ام ولی با این مقاله مشتاق شدم که که دقیق‌تر و از نو بخوانمش. ممنونم بابت این تحلیل و نقد جذاب.

  2. خوانشِ این روایتِ تحلیلی با چنین نثرِ پاکیزه‌ای درباره‌ی «سنگی بر گوری»، دل‌چسب و تأمل‌برانگیزه؛
    به‌ویژه برای هر کسی که این اثر رو خونده باشه. و دریچه‌های تازه‌تری به روی من باز کرد که این ارزش‌مندترش می‌کنه در نظرم.

    خدا قوت و سپاس.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *