مریم نانکلی

جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

شیوه‌های شخصیت‌پردازی مستقیم و غیرمستقیم در رمان کلیدر

محمود دولت‌آبادی در رمان ده‌جلدی کلیدر، بیش از سیصد شخصیت آفریده است؛ از گل‌محمد و مارال و بلقیس گرفته تا شخصیت‌های فرعی که فقط چند صفحه  در داستان هستند تصویری دقیق و درونی چندبعدی دارند. او برای ساختن این شخصیت‌ها دو روش را در پیش گرفته؛ گاهی مستقیم شخصیت‌ها را پردازش کرده، و گاهی گذاشته خودِ شخصیت با کنش‌ها، واکنش‌ها و دیالوگ‌هایش خودش را بشناساند. در این مقاله این دو روش را با استفاده از نمونه‌هایی از خود رمان کلیدر بررسی کرده‌ام.

 

شخصیت‌پردازی مستقیم

در شخصیت‌پردازی مستقیم، خودِ راوی مستقیماً درباره‌ی ظاهر، خلق‌وخو یا احساسات شخصیت حرف می‌زند؛ برخلاف شیوه‌ی غیرمستقیم که در آن باید از دل کردار و گفتار شخصیت بشناسیمشان. ورود تقریباً همه‌ی شخصیت‌های کلیدر به داستان، با همین توصیف مستقیم همراه است؛ چه شخصیت اصلی باشند چه فرعی، همه چهره دارند و دولت‌آبادی جزء به جزء اجزای بدنشان را برایمان وصف می‌کند.

 

توصیف ویژگی‌های جسمی

به کمک ویژگی‌های جسمانی می‌توان شخصیتی واقعی خلق کرد که تصورش برای خواننده امکان‌پذیر باشد. در روان‌شناسی، مبحثی هست به نام شخصیت‌شناسی بر اساس حالات ظاهری فرد؛ برخی روان‌شناسان معتقدند ویژگی‌های ظاهری و جسمانی افراد تا حد زیادی به ما برای شناخت خصلت‌های درونی‌شان کمک می‌کند، و گاهی همین توصیف چهره است که حالات درونی و روحی شخصیت را برای خواننده روشن می‌کند. دولت‌آبادی هم دقیقاً از همین منطق استفاده می‌کند. اندام ظاهری، زیبایی و زشتی، قدرت و ضعف، چاقی و لاغری، پاکیزگی و کثیفی شخصیت‌ها را با حوصله وصف می‌کند. نمونه‌اش توصیف چهره‌ی بی‌بی پیرزن مکتب‌خانه‌دار است؛ جایی که نویسنده رنگ چهره‌ و رخ او را، با تشبیه موهایش به شاخه‌های جارو، پیش چشم خواننده می‌آورد و از همان توصیف ظاهری به سمت ویژگی‌های اخلاقی‌اش می‌رود.

 

توصیف پوشش شخصیت‌ها

رنگ لباس، کهنه یا نو بودن آن، تنگ یا گشاد بودنش، همه بخشی از توصیف ظاهری‌اند. دولت‌آبادی گاهی از پوشش برای نشان دادن تقابل درونی شخصیت‌ها استفاده می‌کند و گاهی برای نشان دادن یک تحول روحی، تحول در پوشش شخصیت را جلوی چشم خواننده می‌آورد. برای مثال وقتی قدیر بعد از ماجرای آتش‌زدن گندم، لباس و گیوه‌ی نو می‌پوشد، این تغیرِ پوشش نشانه‌ی یک تغییر تازه در شخصیتش است؛ یا برعکس، وقتی نادعلی بعد از دیدن صحنه‌ی مرگ مدیار روی گور، آشفته و نامرتب می‌شود، همین بی‌نظمی در ظاهرش گواهی است بر فروپاشی روحی‌ او که درونش در حال وقوع است.

 

توصیف عواطف، احساسات و حالات درونی

توصیف خوی و منش شخصیت باعث می‌شود آدم‌های داستان عمق و فردیت پیدا کنند و ایستا نمانند. دولت‌آبادی وقتی می‌خواهد پریشانی، غم، خشم یا شادی یک شخصیت را نشان بدهد، مستقیم وارد ذهن و دل او می‌شود و آن حال را برای خواننده تعریف می‌کند؛ نمونه‌اش صحنه‌ای‌ست که بی‌قراری و دلهره‌ی بلقیس را هنگام وداع با فرزندانش وصف می‌کند، جایی‌که انگار پیش از آنکه فاجعه‌ برای گل‌محمد رخ بدهد، دلِ بلقیس آن را حس کرده است.

 

انتخاب و تغییر راوی

نکته‌ای که در شخصیت‌پردازی مستقیم اهمیت زیادی دارد، نوع راوی ا‌ست که دولت‌آبادی برایش انتخاب می‌کند:

  • زبان راوی سوم‌شخص: بیشترِ توصیف‌های مستقیم ظاهری و چهره‌ای از همین زاویه‌ی دید انجام می‌شود.
  • توصیف از زبان شخصیت‌های دیگر: گاهی معرفی یک شخصیت را به شخصیتی دیگر می‌سپارد؛ مثل جایی که پیرزنِ کاروانسرا، وضع ظاهری بابا را برای نادعلی توصیف می‌کند.
  • گفت‌وگو: بخشی از شناخت شخصیت‌ها از دل حرف زدنشان با یکدیگر بیرون می‌آید.
  • تک‌گویی: گاهی خودِ شخصیت در ذهنش با خودش حرف می‌زند و همین تک‌گویی‌ها تصویری از دنیای درونی‌اش می‌سازد.

 

تشبیه برای توصیف حسی شخصیت 

تشبیهاتی که دولت‌آبادی به کار می‌برد کاملاً با فضای حاکم بر داستان هماهنگ‌اند و مصنوعی یا زائد به نظر نمی‌رسند. این تشبیهات هم در توصیف ظاهری شخصیت‌ها کاربرد دارند، هم در نشان دادن حالات چهره و هم برای تصویر کردن کنش‌ها و واکنش‌های شخصیت‌ها. مثلاً وقتی چشم‌های شخصیت را به لانه‌ی مار تشبیه می‌کند، در نگاه اول زننده است ولی بومی بودن تشبیه و این که از دل فضای روستایی رمان برآمده سبب می‌شود کاملاً در متن بنشیند و بیرون نزند.

 

بیان گذشته‌ی شخصیت

آدم‌ها را می‌توان بر اساس آنچه کرده‌اند و آنچه بر سرشان آمده شناخت. وقتی شخصیتی داستانی خلق می‌شود، بیان بخشی از گذشته‌ی او سبب می‌شود خواننده در همان لحظه از روایت، شناخت بهتر و کامل‌تری از او پیدا کند. جالب این‌جاست که دولت‌آبادی این کار را فقط برای شخصیت‌های اصلی نمی‌کند؛ حتا چند خط از گذشته‌ی شخصیت‌های فرعی را هم می‌نویسد، مثل پیرخالو که با زبان خودش گذشته‌اش را روایت می‌کند و از سفر خارجش و قوری که از آن‌جا آورده می‌گوید و این‌گونه به شخصیتش عمق می‌دهد.

 

راوی دوم‌شخص

یکی از شگردهای خاص و کمترشناخته‌شده‌ی دولت‌آبادی، همین چیزی است که در نقد داستان به آن «شخصیت ژنریک» می‌گویند. این شخصیت در رمان‌هایی با راوی دانای کل ظاهر می‌شود؛ در نگاه اول شاید همان راوی دانای کل به نظر برسد، اما شخصیتی مستقل است که در دل داستان ظاهر می‌شود. راوی حتا اگر سوم شخص باشد یکی از شخصیت‌های داستان است. ژنریک هم نوعی راوی است؛ بنابراین وقتی در داستان ظاهر می‌شود، تغییر راوی رخ می‌دهد. شخصیت‌های دیگر را مخاطب قرار می‌دهد، راهنمایی‌شان می‌کند و دلسوزی نشان می‌دهد، بی‌آن‌که ماهیت و جنسیت و مشخصاتش روشن باشد؛ گویی نیرویی از درون خود شخصیت‌ها بیرون می‌آید و مستقل می‌شود و مستقیم آن‌ها را مخاطب قرار می‌دهد. فعل به دوم‌شخص مفرد تبدیل می‌شود. در کلیدر بارها ژنریک سر می‌رسد؛ راوی از قالب خودش بیرون می‌آید، مقابل شخصیت می‌ایستد، با او حرف می‌زند و راهنمایی‌اش می‌کند، و از همین حرف‌ها و دلسوزی‌هاست که خواننده به ویژگی‌های درونی و اخلاقی آن شخصیت پی می‌برد. مثلاً وقتی مارال در خانه‌ی عمه‌اش معذب است دولت‌آبادی با این راوی دوم شخص خطاب به مارال وضعیتش را با دلسوزی شرح می‌دهد و حتا کمی نصیحتش می‌کند. این گونه مخاطب به حالی که مارال در آن خانه دارد روشن‌تر پی می‌برد.

 

راوی فضول

راوی فضول علاوه بر حضور آزادانه در همه‌ی صحنه‌ها، درباره‌ی اعمال شخصیت‌ها هم قضاوت و ارزش‌گذاری می‌کند؛ رفتار و افکار و جهان‌بینی‌شان را با جزئیات کامل بیان می‌کند و عقاید و تفسیرهای خودش را هم پیش می‌کشد. راوی کلیدر این گونه است؛ هم بر حوادث مسلط است، هم درون و بیرون احساسات شخصیت‌ها را آشکار می‌کند. شخصیت‌پردازی مستقیم نتیجه‌ی داشتن راوی فضول است؛ چون وقتی قرار است راوی مستقیم درباره‌ی شخصیت حرف بزند، طبیعتاً پایش به قضاوت و تفسیر هم باز می‌شود.

 

شخصیت‌پردازی غیرمستقیم

در کنار این همه توصیف مستقیم، دولت‌آبادی از شیوه‌ی غیرمستقیم هم به‌قدر کافی بهره برده است؛ شیوه‌ای که در آن نویسنده به‌جای آنکه صریح درباره‌ی شخصیت حرف بزند، از دل کردار، گفتار، گفت‌وگوی درونی و حتی نام شخصیت می‌گذارد خودِ خواننده به شناخت او برسد.

 

شخصیت‌پردازی با رفتار

این یکی از برجسته‌ترین شیوه‌های دولت‌آبادی برای معرفی شخصیت‌های اصلی و فرعی‌ست. گاهی معرفی مقطعی است؛ یعنی شخصیت در همان اولین برخوردش با یک کنش، کاملاً به خواننده شناسانده می‌شود. نمونه‌اش علی‌اکبر حاج‌پسند است که همان صحنه‌ی اول، وقتی بعد از کشته شدن برادرش سر می‌جنباند، حس فرومایگی و بی‌غیرتی‌اش رو می‌شود. و گاهی هم معرفی تدریجی است؛ یعنی شخصیت مرحله‌به‌مرحله، در طول کنش‌های پی‌درپی، جلوی چشم خواننده شکل می‌گیرد. بلقیس از این نمونه‌های خیلی روشن است؛ رفتار او در دفاع از خیرو، در بردنش از خانه‌ی آلاجاقی بدون اطلاع شوهرش، در هشدار دادن به گل‌محمد، همه‌ی این‌ها دست به دست هم می‌دهند تا خواننده کم‌کم به تصویری کامل از زنی سرسخت، مقاوم و مسئولیت‌پذیر برسد.

 

شخصیت‌پردازی با گفت‌وگو

هر شخصیتی با توجه به ذهنیت و درونیاتش، به شکل خاص خودش گفت‌وگو می‌کند و همین تفاوت در نحوه‌ی صحبت است که ابعاد گوناگون شخصیتش را روشن می‌کند. دیالوگ در کلیدر معمولاً با لحن خاص و حال روحی گوینده هماهنگ است. نمونه‌ی خیلی گویا، گفت‌وگوی گل‌محمد و جهان‌خان در قهوه‌خانه‌ی ملک‌منصور است؛ لحن هر دو تند و پرشور است، پر از غرور و بی‌پروایی، و همین یک صحنه به‌تنهایی نشان می‌دهد چطور از دل کلمات دو مرد صاحب قدرت، رقابت پنهانشان بیرون می‌زند. جای دیگر، لحن آرام و متین ستّار وقاری خاص به شخصیتش می‌بخشد؛ او هرگز حتی در خشم هم به کلمات زننده یا تند متوسل نمی‌شود، و همین ثبات در زبانش، ثبات شخصیتش را هم می‌سازد.

 

شخصیت‌پردازی با تک‌گویی درونی

نکته‌ی جالب این است که تک‌گویی، هم در توصیف مستقیم به‌عنوان یکی از حالت‌های انتخاب راوی مطرح می‌شود و هم در شخصیت‌پردازی غیرمستقیم جایگاه ویژه‌ای دارد؛ چون وقتی خواننده مستقیم وارد ذهن شخصیت می‌شود، خودِ شخصیت است که بی‌واسطه خودش را می‌سازد، نه نویسنده. تک‌گویی درونی در کلیدر به دو شکل دیده می‌شود: گاهی مستقیم است، یعنی افکار شخصیت بی‌واسطه و بدون دخالت راوی روی صفحه می‌آید؛ مثل لحظه‌ای که گل‌محمد در ذهنش با خودش کلنجار می‌رود که آیا باید ستّار را از سر راه بردارد یا نه، و از دل همین کشمکش ذهنی، هم تردید و هم رحم درونی‌اش رو می‌شود. و گاهی غیرمستقیم است، یعنی راوی از زاویه‌ی سوم‌شخص افکار شخصیت را روایت می‌کند، اما طوری که انگار مستقیم از ذهن او می‌تراود؛ مثلاً جایی که حقیقت تلخ زندگی شیدا، یعنی پوچی توهم عشقی که به آن دل بسته بود، از دل همین تک‌گویی غیرمستقیم فاش می‌شود.

 

شخصیت‌پردازی با نام

استفاده از نام، ساده‌ترین اما در عین حال ظریف‌ترین شیوه‌ی شخصیت‌پردازی غیرمستقیم است. دولت‌آبادی در بسیاری از موارد بین نام و شخصیت پیوند معنایی برقرار می‌کند؛ صبرخان، آرام و صبور است، درست مثل معنای نامش؛ خیدا، جوانی هوسران و عشرت‌طلب است که در همان جوانی و بی‌قیدی نامش هم انگار نهفته است؛ و مارال که به معنای گوزن است، با ظرافت و زیبایی چشمانش، تناسبی روشن با نامش دارد. جالب اینجاست که در برخی موارد دولت‌آبادی عمداً معرفی هویت واقعی شخصیت را به تعویق می‌اندازد و او را ابتدا فقط با نامش می‌شناساند تا کم‌کم، در ادامه‌ی داستان، هویت و اعمالش را برای خواننده روشن کند؛ همین تأخیر، هاله‌ای از ابهام و رمز و راز دور شخصیت‌هایی مثل ستّار یا قربان بلوچ می‌کشد.

 

شخصیت‌های چندبعدی

دولت‌آبادی در پرداخت شخصیت‌هایش به ابعاد گوناگون شخصیتی‌شان توجه داشته و همین است که باورپذیریشان را بالا می‌برد. گل‌محمد، خانم‌عمو، زیور، نادعلی و بلقیس از نمونه‌های روشن این شخصیت‌پردازی‌اند. زیور مثال خوبی‌ست: در یک لحظه از شدت کینه و حسادت نسبت به مارال تصمیم می‌گیرد به او حمله کند، اما همین‌که رو‌به‌روی مارال می‌ایستد، ناگهان کینه‌اش محو می‌شود و جایش را به دلسوزی می‌دهد. همین تناقض‌های درونی است که شخصیت را از حالت یک‌بعدی و کلیشه‌ای بیرون می‌آورد و به آدمی واقعی و خاکستری با همه‌ی قوت و ضعف‌هایش تبدیل می‌کند.

 

جمع‌بندی

دولت‌آبادی با توجه به ظرفیت‌های داستان بسیار بلندش هیچ‌وقت فقط به یک شیوه‌ی شخصیت‌پردازی بسنده نکرده. او از توصیف مستقیم برای ساختن تصویر بیرونی و ظاهری شخصیت‌ها استفاده کرده، و از کردار، گفت‌وگو، تک‌گویی و حتی نام‌گذاری برای این‌که خواننده خودش، بی‌واسطه، به عمق آدم‌ها برسد. همین ترکیب است که باعث شده کلیدر با وجود صدها شخصیت، هیچ‌کدامشان (حداقل شخصیت‌های اصلی و فرعی مهمش) در حافظه‌ی خواننده گم نشوند؛ هر کدام چهره‌ای دارند، صدایی دارند، و تناقض‌هایی که آن‌ها را باورپذیر می‌کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *