«عشق پیری»* داستان هری، پیرمردی است که در هشتاد سالگی از تنهایی فرسوده شده و هنوز رؤیای زیستی بامعنا را میبافد. بنابراین داستان با کشمکشهای درونی شخصیت ساخته شده. او میداند برای همه چیز دیر شده ولی نمیتواند رؤیا نداشته باشد. همهی نزدیکانش را از دست داده و با فرزندانش رابطه ندارد. این اندوه پنهان تنهایی زیستش را تهیتر کرده.
داستان با این که شروع مقدمهواری دارد و پیش از آغاز درام، شخصیت با جزئیات پردازش میشود، باز هم بدون این که خواننده را به ملال توصیفهای قرن نوزدهمی بیندازد پیش میرود؛ چون همهی این توصیفها بوی کشمکش میدهد. یکی دیگر از این کشمکشها، کشمکش پیرمرد با فرتوتی بدنش است که نمیگذارد خوابی عمیق و طولانی داشته باشد. پس نزدیک صبح که بیدار میشود و دیگر خوابش نمیبرد، همهی دغدغهها به فکرش هجوم میآورند. او میبیند که زندگیاش دارد به پوچی میگذرد، ولی در عین حال مرگ یا ترس از آن را در به هم ریختگیهای ذهنش نمیبینیم؛ بلکه بیشتر سنگینی گذر زمان را از فرط خالی بودن، از افکارش احساس میکنیم. گذر زمان هر روز چیزی از او میگیرد، ولی چیزی به زندگیاش نمیافزاید. نشان دادن این کشمکشهای درونی، از اول نمیگذارد با روایتی ساده از پیری روبهرو شویم، بلکه با دیدن وضعیت شخصیت میفهمیم موضوع داستان، پوچی یا معنادار بودن زندگی است.
در صحنهی بالکن مفهوم مهم داستان تصویر شده است. شخصیت در بالکن است و آن طرف ساختمان، دریاست. بوی ماهی مرده و پرتقال در یک دم به معنای وجود طراوت زندگی در کنار مرگ است که هیچکدام دیگری را حذف نمیکند.
راوی داستان، سومشخص نزدیک به ذهن شخصیت اصلی است؛ یعنی جهان داستان با نگاه هری روایت میشود. شخصیت اصلی و در پی آن متن داستان با چند مفهوم متضاد از جمله فقر و ثروت و مرگ و زندگی ساخته شده است. نویسنده این نوع راوی را بهترین فرم برای نشان دادن درونمایه یافته است. چون یکی دیگر از تضادهای روایت امیدواری عمیق و پنهان هری و سردی بیرونی زندگی اوست. نویسنده با این راوی توانسته تعادل را در پیشبرد توصیفهای درونی و بیرونی حفظ کند. شخصیت بیدار میشود. بیخوابی او را به بالکن میبرد. در بالکن به مردهها میاندیشد. فکر مردهها او را به فلسفهبافی دربارهی پول و روزمرگی میرساند و در همین لحظه که انگار روایت ایستاده، صدای در و ورود زن همسایه، روند داستان را تغییر میدهد. ورود این شخصیت، موتور محرک داستان است. رابطهی هری با زن، کشمکش درونی او را بین تسلیم پوچی شدن و شور پنهانش به زندگی تصویر میکند.
با این که داستان میتواند با تصادف شروع شود، اما سینگر ورود زن (اتل) را به عنوان تصادفی ساده در داستانش قرار نداده. زن توضیح میدهد که خانهای را گرفته که قبلتر زن دیگری در آن خودکشی کرده. نویسنده اینگونه، بذر این مفهوم که همیشه در پی مرگ زندگی نهفته را میکارد؛ همان مفهومی که در پایان، به سبب عشق به زندگی پیرمرد معنا و دلیل حرکت میدهد.
با وجود نزدیک بودن راوی به شخصیت، احساسات او هرگز به صورت مستقیم بیان نمیشوند و در تمام طول داستان، با رفتارها و نوع افکارش به احساسات او پی میبریم. سینگر هری را علاوه بر ظاهر با جزئیات رفتاریاش ساخته. او ثروتمند است ولی فقیرانه لباس میپوشد. در حساب و کتاب وسواس دارد. میترسد دو سنت کم بیاورد و از اتوبوس پیادهاش کنند. همهی اینها مرا یاد آقای اسکروچ میانداخت، ولی با دیدن احساس او به زندگی و رفتارهایش در ارتباط با زن، فهمیدم همهی اینها نه از سر خسیسی محض که به خاطر فرسودگی روحی اوست که انگیزهای برای لذت بردن از ثروتش و این که خودش را بیاراید، ندارد. تأکید نویسنده بر نشان دادن تضاد فقر درونی و ثروت بیرونی، چیزی است که شخصیت او را از تیپیکال پیرمرد خسیس شدن نجات داده است. با توجه به نوع راوی زن همسایه کاملاً با کنشها و دیالوگهایش شخصیتپردازی میشود و عمق درون او برای هری و مخاطب روشن نمیشود؛ اهمیت او در تأثیری است که با حضور کوتاهش روی زندگی پیرمرد میگذارد.
تغییر شخصیت در این داستان غافلگیرکننده نیست. با آمدن زن رفتارهای هری کمکم عوض میشود. بیشتر حرف میزند. یاد خاطرههای خوش میافتد. بنابراین تغییر او، هر چند آرام، ولی محسوس است و همهی اینها کنش نهاییاش را نیز باورپذیر کرده است. زن دختری دارد که با او قطع رابطه کرده و این یکی از حسرتهای اوست. وقتی زن خودش را میکشد، هری تصمیم میگیرد به بریتیش کلمبیا برود و دختر اتل را پیدا کند و برای او پدری کند. عشقی که زن در قلب پیرمرد به وجود میآورد، نمیگذارد با فقدانش فقط اندوه جای آن را بگیرد. با مرگ اتل، عشق او و تأثیری که بر زندگی هری گذاشته از بین نمیرود. سینگر در این داستان کاملترین تأثیر عشق بر زندگی انسان را نشان داده. پیرمرد با فقدان اتل نه تنها دوباره به پوچی بازنمیگردد که آن عشق را برای ادامهی زندگیاش حفظ میکند و نمیگذارد اتل با مرگش تمام شود.
دربارهی این که میل زیستن تا دم مرگ خاموش نمیشود، همیشه گفته میشود و دربارهی تازگی و معنابخشی همیشگی عشق، حتا در آخرین سالهای عمر یک پیرمرد، داستانهای مهم زیادی نوشته شده. سینگر جسورانه دست روی این موضوع تکراری گذاشته و با پردازش دقیق جزئیات شخصیتی، جسمی و مالی روزمرهی پیرمرد، به آن عمق و تازگی داده است. او این مفهوم را با تکنیکهای داستاننویسی در قالب داستان رئال گنجانده. او نمیگذارد خواننده احساس کند نویسنده قصد پند دادنش را دارد. نویسنده نشان میدهد که شخصیت از اشتیاق خودش به زندگی در تعجب است و ناخودآگاه با رفتارهایش آن را سرکوب میکند. اما مغزش کوتاه نمیآید و در نهایت معنای تازهای برای ادامه دادن مییابد. نمایش این کشمکش درونی، چیزی است که باعث میشود موضوعی تکراری به شکل تازهای بیان شود و در عین حال به پند اخلاقی حکایتهای کهن هم تبدیل نشود.
*اولین داستان از مجموعهی «یک مهمانی یک رقص و داستانهای دیگر»