مریم نانکلی

جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

معجزه، زندگیِ بامعناست | «ماجرای کوگلماس» وودی آلن

«ماجرای کوگلماس» وودی آلن داستان استاد میان‌سالی است که از زندگی زناشویی‌اش خسته شده. پیش روان‌کاوش می‌رود و می‌گوید دلش رابطه‌ی عاشقانه‌ی تازه‌ای می‌خواهد. روان‌کاو جواب می‌دهد: «من روان‌کاوم، شعبده‌باز که نیستم.» همین جمله‌ی ساده، بذر درون‌مایه‌ی داستان را می‌کارد. شعبده‌بازی پیدا می‌شود که حاضر است این کار را برایش بکند. این‌گونه می‌فهمیم که داستان منطق خاص خودش را دارد و قرار نیست واقع‌گرایانه پیش برود. شخصیت اصلی داستان معجزه می‌خواهد. جادوگر معجزه را به او می‌دهد اما به جای حل مسئله، مسئله‌اش حادتر می‌شود.

شعبده‌باز استاد را به رمان «مادام بوآری» می‌فرستد تا با بوآری وارد رابطه‌ی عاشقانه شود. وودی آلن وقتی شخصیت را به چنین رؤیایی می‌فرستد هیچ تلاش نمی‌کند که آن را زیبا و باشکوه کند. شعبده‌باز با جعبه‌ای ارزان و کهنه استاد را وارد رمان می‌کند. وقتی هم خراب می‌شود با آچار و پیچ‌گوشتی تعمیرش می‌کند نه با جادو. این کار وودی آلن که عامل شگفت‌انگیزترین رخداد داستان را وسیله‌ای خراب در نظر می‌گیرد شگردی است که تا پایان داستان ایده را پیش می‌برد. هر جا که داستان می‌خواهد رمانتیک شود با جمله‌ای پیش‌ پا افتاده احساسات صحنه را زمین می‌زند. لحظه‌ی عاشقانه‌ی آن‌ها زیر درخت با جمله‌ای درباره‌ی تخفیف لباس قطع می‌شود. به خاطر وجود استاد در این رمان قرن نوزدهمی اسم بازیکن‌ فوتبال آمریکایی به آن اضافه می‌شود. این تضادها به خاطر غیرمنتظره بودنشان خنده‌ی زیادی از مخاطب می‌گیرند.

این دو نفر، با این‌که از دو دنیای کاملاً متفاوت آمده‌اند، مسئله‌ی یکسانی دارند؛ هر دو از زندگی روزمره‌شان بیزارند و به‌جای روبه‌رو شدن با آن، دنبال زیستی رؤیاگون می‌گردند. طنز تلخ داستان را این تضاد می‌سازد که استاد برای فرار از یک‌نواختی زندگی‌اش، به دامن زنی می‌پناهد که خودش در رمان از زندگی‌اش کلافه شده. یعنی شخصیت بدون این که بداند، رؤیایش را از کسی می‌خواهد که دقیقاً خلاف آن رؤیا را زندگی می‌کند.

بخش زیادی از طنز، شخصیت‌پردازی و پیش‌برد داستان از تغییر لحن و کاربرد زبان است. بوآری در ابتدا با همان زبان رسمی رمان حرف می‌زند. اما هر چه به دنیای مرد نزدیک‌تر می‌شود لحنش عامیانه‌تر و امروزی‌تر می‌شود. همچنین شعبده‌باز هم عامیانه با اصطلاحات کوچه‌بازاری حرف می‌زند. این زبان عامیانه کاربردی فراتر از طنازی دارد. وقتی شخصیت‌ها با زبان کوچه و بازار درباره‌ی موضوع‌های بزرگ حرف می‌زنند آن موضوع بزرگ کوچک و قابل دسترس می‌شود. مفاهیم عشق اسطوره‌ای، رمان کلاسیک، شور و مرگ با زبان عامیانه تحقیر می‌شوند و همین تضاد کمدی را می‌سازد.

وودی آلن در این داستان علاوه بر عشق، ادبیات و دانشگاه را هم دست انداخته. وقتی استاد وارد رمان «مادام بوآری» می‌شود و بعد ناپدید می‌شود، دانشجوها و استادها به جای این که فکر کنند چرا چنین شخصیتی به رمان اضافه شده، آن را عظمت اثر کلاسیک می‌یابند که با هر بار خواندنش می‌توان چیز جدیدی در آن یافت. این یعنی دانشگاه آن قدر غرق تحلیل و تفسیر است که واقعیت محض را نمی‌بیند و با زبان آکادمیک خودش درباره‌ی همه چیز حرف می‌زند.

در آخر وقتی استاد دیگر نمی‌تواند شرایط را تحمل کند و از رمان بیرون می‌آید قول می‌دهد که دیگر خیانت نکند اما همین که دوباره فرصتی پیش می‌آید باز از شعبده‌باز می‌خواهد به کتاب دیگری بفرستدش. این بار وارد یک کتاب درسی خارجی می‌شود که هیچ شناختی از زبان و فضای آن ندارد. به خاطر شناختی که تا این‌جا از شخصیت پیدا کرده‌ایم و همچنین به خاطر خرابی همیشگی و مشکل‌ساز بودن ابزار کار شعبده‌باز این پایان هر چند غافلگیرکننده ولی مفروض و منطقی است.

طنز مهم‌تر داستان این‌جاست که شخصیت اصلی استاد ادبیات است، اما نمی‌داند بوآری هم دقیقاً مشکل خودش را در رمان دارد. وقتی وارد رمان می‌شود، عاشق خود زن نمی‌شود، عاشق فرانسه و فرانسوی بودنش می‌شود؛ همان‌طور که معشوقه‌اش هم عاشق خود او نمی‌شود، عاشق نیویورک و شهرت و بازیگری می‌شود. پاریس و نیویورک! آخر داستان به این معنا خواهیم رسید که هر جا با هر کسی بروی تا نگاهت را درست نکنی عمیقاً احساس خوشبختی نخواهی کرد. با این که خودم هم بر همین باورم ولی ایده‌ی داشتن هم‌زمان زندگی پاریسی و نیویورکی خیلی برایم هوس‌انگیز بود و به شخصیت‌ها حق می‌دادم که بخواهند آن را ادامه دهند. شاید دلیل انتخاب‌های نویسنده همین باشد که تا جای ممکن مخاطب را با شخصیت هم‌سو و درگیر داستان کند. در خیلی از آثار وودی آلن شهر نقش مهمی دارد و حتا در عنوان بعضی از آن‌ها اسم شهر وجود دارد. همیشه در فیلم‌هایش لانگ‌شات‌هایی به یاد ماندنی از شهرهای آمریکا می‌گیرد و از نگاهی که ازش سراغ دارم می‌دانم پاریس و نیویورک از شهرهای موردعلاقه‌ی خودش هم هستند. بنابراین او عمداً اوج زیبایی رؤیایش را در این داستان ریخته تا بگوید که تا وقتی به زیست شخصی‌ات معنا ندهی در ایده‌آل‌ترین ایده‌آلت هنوز پوچ و سرگردان خواهی بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *