مریم نانکلی

جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

چرا «انتری که لوطیش مرده بود» پس از خلاصی از زنجیر به آزادی نرسید؟

«انتری که لوطیش مرده بود» داستان میمونِ دست‌آموزی است که با صاحبش زندگی می‌کند. صاحب میمون، لوطی جهان، معتاد است و میمون را هم معتاد کرده است. میمون را همیشه با زنجیر می‌بندد و با آن معرکه می‌گیرد. به او ظلم می‌کند، کتکش می‌زند، مسخره‌اش می‌کند و نمی‌گذارد نیازهای غریزی‌اش را برطرف کند.

روزی که لوطی می‌میرد، میمون سرخوش از رهایی به سوی زندگی آزادانه به راه می‌افتد، اما در مسیر با مشکلات تازه‌ای روبه‌رو می‌شود. وقتی نمی‌تواند با دشواری‌های زیستِ آزادانه مقابله کند، مأیوس می‌شود و از اندوهش به یاد زندگی گذشته‌اش می‌افتد؛ به کارهایی که با لوطی می‌کرد: نشستن پای بساط و نشئه کردن، رقص و شادی و معرکه‌گیری جلوی آدم‌ها.

سختی و غم سبب می‌شود که مدام خاطرات خوبِ او با لوطی در ذهنش تداعی شود و دشواری‌های بودن با او را بفراموشد. همه‌ی این‌ها سبب می‌شود که از راهی که آمده، به سمت جنازه‌ی لوطی بازگردد. صادق چوبک با توصیف حرکات میمون، مثل چنگ زدن به لباس لوطی و نگاهِ ملتمسانه‌اش که همچنان از او کمک می‌خواهد، احوال و درونیات میمون را روشن‌تر می‌کند.

صادق چوبک فضای داستان را با توصیف زنجیر زنگ‌زده‌ی میمون، کنده‌ی درختِ خشکیده‌ای که لوطی به آن تکیه داده و توصیف مفصل جنازه‌ی لوطی و صورت او که مانند مجسمه‌ای کهنه ریخته است، می‌آغازد. توصیف‌ این زوال زمینه‌ساز و نمایان‌گر پوسیدگی‌های درونی، ذهنی و ضعف ریشه‌ی رابطه‌ی آن‌هاست.

جمله‌بندی و نوعِ استفاده از فعل‌ها در نثر این داستان، و ساختن جمله‌های کوتاه، ریتم آن را تند و پرجست‌وخیز کرده است؛ ریتمی شبیه حرکات شخصیت میمون. این ریتم تند بر فضاسازی و ایجاد ارتباط با داستان اثر زیادی گذاشته است. همچنین تکرار مکررِ کلمه‌ی «زنجیر» در این داستان موجز، تأکید چوبک به در بند بودن انتر است و تلاشی که برای رهایی از آن نیاز دارد.

موضوع داستان «انتری که لوطیش مرده بود» پوچی است: موجودی زنده می‌خواهد به آزادی برسد، به سمتش می‌رود، نمی‌تواند، بازمی‌گردد و کنار زندان‌بانش می‌میرد؛ پوچیِ محض. اما این پوچی که صادق چوبک در این داستان نمایش می‌دهد، نگاهی انتقادی به چنین تفکر و عملکردی است؛ این‌که خودِ میمون سبب رسیدن به این پوچی می‌شود.

به قول دکارت: «به جای تسلط بر جهان باید بر خویشتن مسلط شد.» یعنی باید عمل کرد، بی‌آن‌که به امید متکی بود. چوبک، مثل همیشه، توانسته است این عقیده‌ی فلسفی را به دور از انتزاع، سخنرانی و جمله‌ قصار، کاملاً در پوشش یک نمایش و در قالب شخصیت‌ها نشان دهد. رفتن و رفتن و رفتنِ میمون، و بازگشتِ او و رسیدنش به نیستی، نگاهی اگزیستانسیالیستی به ستایش زیبایی‌های نوستالژیک است، بدون در نظر گرفتن مصیبتی که او را ناگزیر از گذر کرد و به مسیر آزادی کشاند.

اما چوبک چگونه می‌تواند این همه محتوای فلسفی و روان‌شناختی را بدون اشاره‌ی مستقیم و فقط با تصویر منتقل کند؟ او در این داستان با طراحی چهار نوع کشمکش برای شخصیت اصلی این کار را می‌کند: کشمکش با لوطی و ظلم و بدرفتاری‌های او، کشمکش درونی با خود که مدام میان ماندن و رفتن در کلنجار است، کشمکش با اجتماع، از چوپانی که می‌خواهد صاحب جدیدش باشد تا شاهینِ وحشی که قصد شکارش را دارد، و کشمکش با طبیعت و سختی‌های تنها زندگی کردن در آن. هر مرحله به‌دقت تصویر می‌شود و سطح بالای این کشمکش‌ها، باورپذیری‌شان و ارتباط علت و معلولیِ دقیق میان آن‌ها، فرم منطقی و تصویری داستان را حفظ می‌کند.

محتوای عمیق داستان در این فرم منسجم به تصویر کشیده شده است: بسیاری از نیک‌بختی‌ها و آن‌چه موجودات زنده را به تعالی می‌رساند هنوز رخ نداده‌اند و ما همچنان به دنبال آن‌ها هستیم. نخستین قدم برای رسیدن به آزادی و تعالی، رهایی از بندهاست، اما آزادی همواره با خرقِ عادت همراه است. برای رسیدن به آن باید از چیزهای بسیاری، از جمله آرامش و امنیتِ در بند بودن، گذشت و سختی‌هایش را به جان خرید. دشواری سال‌ها ظلم و زندان چیزی نیست که با مردن ظالم نابود شود؛ بلکه خلاصی از پیامدهای استبداد، از محیط پیرامونی که می‌ساز تا تربیتش که تا مغز استخوان مظلوم رسوخ می‌کند، تاب‌آوری شجاعانه‌ای می‌خواهد که فقط از جان آزادی‌خواهان حقیقی برمی‌آید. در مواجهه با جهان تازه‌ی پس از بند، موجودات خیلی زود دلتنگ ساعت‌های راحتی زندان می‌شوند و یادشان می‌رود چرا آزادی می‌خواستند. وقتی به دشواری‌های دست‌یابی به آزادی می‌رسند  و نمی‌توانند مقابله با آن‌ها را برتابند ناخودآگاه تعالی را در گذشته می‌جویند و نمی‌دانند اگر سعادت واقعاً وجود داشت، هرگز میلی به گذر از آن در وجودشان بیدار نمی‌شد چه رسد که با دست‌های خودشان آن را کنار بزنند.

«انتری که لوطیش مرده بود» داستانِ تمثیلی نیست. وقتی به وقایع داستان و ارتباطِ شخصیت‌های آن با دقت بنگریم، می‌بینیم که نویسنده قصد نداشته مشکلاتِ بشریت را در قالبِ زیستِ حیوانات به نمایش بگذارد. هیچ‌یک از ویژگی‌های میمون این داستان غیرواقعی نیست و هیچ‌کدام ویژگی‌هایی نیستند که نویسنده از انسان گرفته باشد و به حیوان داده باشد. ژنتیکِ میمون در میان سایر موجودات زنده نزدیک‌ترین به انسان است و طبیعی است که ما شباهت‌هایی بین خود و او ببینیم.

اما نکته‌ی قابل توجه در این داستان، سردرگمی و بلاتکلیفی مدام میمون است؛ احساسی که بالاترین سطح اضطراب را به انسان می‌دهد. وقتی اضطراب بیش از حد بر جسم و جان انسان غلبه می‌کند، کارکرد مغز ضعیف می‌شود و او به غریزه‌اش بازمی‌گرداند و می‌تواند تصمیم‌گیری و کردارش را تا حد یک میمون تنزل دهد. یکی از مهم‌ترین دلیل‌های همذات‌پنداریِ مخاطب با شخصیت داستان همین است که تصمیم‌گیری در وضعیتِ نگرانی و استیصال، همواره ما را به ناکامی می‌کشاند.

مهم‌ترین عاملِ تمایزِ آدمیزاد و میمون خرد است، و وقتی انسان از آن محروم شود، می‌تواند دوباره زیرِ یوغِ جسدِ شکنجه‌گرش بازگردد و از او راهِ نجات را بخواهد.

 

منابع:

انتری که لوطیش مرده بود | صادق چوبک

قصه‌نویسی | رضا براهنی

چوبک و اندیشه‌ی وجودی «انتری که لوطیش مرده بود» در پرتو فلسفه | فرامرز خجسته، جعفر فسایی

بررسی مفهوم ایدئولوژی در «انتری که لوطیش مرده بود» | قربان صباغ محمودرضا

تحلیل کارکرد فضاسازی روایی در داستان «انتری که لوطیش مرده بود» | سارا ساعی دیباور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *