مریم نانکلی

جستجو
این کادر جستجو را ببندید.

یادِ فاتحانۀ شکستن

یک ماه قبل از جنگ به رئیس گفتم وقت بیش‌تری برای داستان‌نویسی می‌خواهم. به خاطر همین دیگر تمام‌وقت نمی‌آیم شرکت. اول مخالفت کرد ولی وقتی دید مصمم هستم پذیرفت. در روزهای جنگ که خانه بودم زنگ و پیشنهاد پست جدیدی را به من داد. گفت حقوقم زیاد می‌شود و این اولین ارتقای شغلی‌ام در کم‌تر از یک سال خواهد بود. وسوسه‌انگیز بود. ولی سر ده دقیقه ردش کردم. گفتم همه‌ی دلایلم برای هر روز شرکت نرفتن سر جایشان است. اصرار کرد. قبل‌تر هم از حرف‌هایش بو برده بودم از نظم و مدل کار کردنم خوشش آمده و ترجیح می‌دهد مسئولیت‌های بیش‌تری در تیم داشته باشم. مدیر قابلی است و نگویم که در مدتی کوتاه چه قدر ازش آموخته‌ام. نه گفتن به او آن هم وقتی می‌دیدم به زعم خودش همه‌ی منافعم را در نظر گرفته بی‌لیاقتی می‌نمود.

بعد از جنگ که باز یکدیگر را دیدیم پس از تبریک سال نو نه گذاشت و نه برداشت، صاف در چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «نانکلی از دستت خیلی ناراحتم.» گفتم که متوجه همه‌ی حرف‌هایش هستم و همیشه آرزویم بوده با کسی مثل او کار کنم. ولی در حال حاضر اولویتم کار هنری است و بیش از این نمی‌خواهم برای شرکت وقت بگذارم. نه همه‌ی کارهایی که می‌خواست ولی بخشی از آن‌ها که در ساعت کاری‌ام می‌گنجید را پذیرفتم.

از بی‌اعتنایی‌ام به پول و سمت علامت سؤال در چشم‌هایش دودو می‌زد. حتماً اولین چیزی که درباره‌ام فکر کرده این بوده که زیادی خنگ و بچه‌ام و هنوز معنای کار و زندگی را نفهمیده‌ام. شاید هم فکر کرده از این آدم‌های شیفته‌ی هنرم که البته تا حمایت مالی خوبی نشوم نمی‌تواند همه‌ی دغدغه‌ام هنر باشد. هر فکری می‌کرد حق داشت. به نظر شما کدام یک از این‌ها هستم؟ چرا این همه با قاطعیت نه گفتم؟ من از همه‌ی این‌ها یک ذره هستم. شاید از سر کودکی ولی برای من ترفیع سازمانی نیاز پوچی است. و چند میلیون پول بیش‌تر چه ارزشی دارد وقتی بهای برده‌ شدن است و قرار است و همه‌ی روز حسرت کارهای نکرده‌ام را بخورم و بر نئش رؤیاهایم گریه کنم؟

همه‌ی این‌ها بود ولی مرور همه‌ی این‌ها بیش از ده دقیقه طول می‌کشید و الآن دارم بهشان می‌اندیشم. «نهِ» قاطع من از هشدار بدنم بود. از آلارم شباهتی در سرم. و آن قدر اضطراب این تجربه در من رسوخ کرده بود که بعداً فهمیدم با چه درکی پیشنهاد رئیس وسوسه‌ام نکرد. پیش‌تر نه به خاطر سمت و پول که به خاطر تأییدطلبی، رفاقت، معرفت و احساساتی از این دست در چنین دامی افتاده بودم. محل کار قبلی‌ام برایم مثل خانه بود و رئیس و همکارانم برایم مثل خانواده. همان‌طور که در خانه نمی‌گذارم چیزی روی زمین بماند و محبت را با انجام کار به جای دیگری نشان می‌دهم، سر کار هم همین طور بودم. «این کار را می‌کنی؟» «حتماً.» «می‌شود حواست به این هم باشد؟» «به روی چشم.» «این را خودت بنویس.» «باشه.» «رمز این هم داشته باش خودت درستش کن.» به روزی رسیدم که دفتر برنامه‌ریزی‌ام به مرز انفجار رسید. کارهای خودم از اولویت خارج شدند. با همه‌ی توان خودم را عقب می‌راندم و دیگر دوپامین نفر اول بودن هم پیش نمی‌بردم.

ترس از تکرار دوباره‌ی آن تجربه نگذاشت به خاطر هیچ چیز اولویتم را کنار بگذارم. وقتی خستگی در کار قبلی امانم را برید هدفی که به خاطرش کار را شروع کرده بودم یادم آمد و دیدم هر روز چه قدر داشتم از هدفم دورتر می‌شدم. وقتی رئیس پیشنهادش را داد باز هدفم را به خودم یادآوری کردم. پیشنهادش در هدفم جایی نداشت.

می‌دانید چه شد که تصمیم گرفتم این تجربه را بنویسم؟ چند روز پیش رئیس گفت که می‌خواهد عضو ثابت تیمش باشم و به صورت فریلنسر با برندهای دیگر هم کار کنیم. این یکی را بی‌درنگ پذیرفتم. کار کردن با آدم حرفه‌ای آسان نیست. اگر مثل خودش دیسیپلین نداشته باشی رفته‌رفته کنار می‌روی. اما به اندازه‌ی همه‌ی دشواری‌اش برای من شوق‌انگیز است. چون با آدم پخته کار می‌کنی و این یعنی لازم نیست توقعاتش را حدس بزنی و رفتارهایش را آنالیز کنی. روشن و با صدای بلند حرف می‌زند. دلخوری‌اش را باصراحت می‌گوید ولی با نه شنیدن نمی‌شکند و به تلافی‌اش تو را هم نمی‌شکند. به جای شک کردن به خودش صداقتت را می‌پذیرد و برای کاری سازگار با شرایطت ازت دعوت می‌کند.

پیشنهاد اولش هم باد مختصری به غبغبم انداخت ولی با رد کردنش احساس موفقیت بیش‌تری کردم؛ چون در احترام گذاشتن به اصول و هدفم پیروز شدم و با دیدن برق رضایت امروز چشم‌هایش کامل‌تر هم شد. آن کجا که کسی از سر اجبار و هزار دلیل بی‌جا در تیمت باشد و این کجا که آزادانه با رضایت قلبی و در راستای مقصد خودش با تو کار کند؟ و این احساس موفقیت به دست نمی‌آمد اگر پیش از همه‌ی این‌ها اشک و اضطراب بیرون آمدن از جای غیرحرفه‌ای را نمی‌پذیرفتم و بعد از آن به طمع پیشرفت در فضای حرفه‌ای هدف شخصی‌ام را کنار می‌گذاشتم؛ همه‌ی این‌ها به هم وصلند. نمی‌توانستم یک اصل را زیر پا بگذارم به امید این که بار آخر است و دیگر تکرارش نمی‌کنم. اگر همچنان در جهت خلاف افکارم می‌رفتم هیچ‌یک از گزینه‌های سازگار با مسیرم پیش پایم سبز نمی‌شد.

با حفظ استقلالم حق انتخابم را حفظ کردم. نگران قضاوت شدن نیستم. حتا اگر به خاطر پشت کردن به قراردادی هوس‌انگیز و نفر اول بودن، دیوانه خطاب شوم مهم نیست. روزهای اول شک کردم که نکند با دست‌های خودم خودم را شکستم؟ ولی دیری نگذشت که یادم آمد نه گفتن قبلی دردناک‌تر بود. به خاطرش پراستیصال‌ترین روزهایم را تجربه کردم. امروز فهمیدم روز موفقیت روز شادی نیست. باید زمان می‌گذشت تا بفهمم شاید امروز آرامم و احساس موفقیت می‌کنم اما روز پیروزی اصلی روز ویرانی‌ام بود؛ چون بدون آن به فکر آبادانی نمی‌افتادم.

 

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *