اجازه بده وحشی بمانم
زن جوان به قصابی رفت. دو کیسه اسکلت مرغ خرید. به سمت اتومبیلش به راه افتاد. چند قدم جلوتر راهآب کثیفی بود. یک موش خاکستری تیرهی خیسِ چاق و چله در آن میلولید. موش در حالی که به زن چشم دوخته بود گفت:《اون اسکلتها رو کجا میبری؟》 زن با تبختر جواب داد:《 برای یک گروه […]
سخنرانی شبانهی خانم مدیر
زن جوان روی کاناپه دراز کشیده و تلفن همراهش را چک میکند. زن میانسال در حال اتو کردن یک مانتوی سورمهای است. 《فردا پژوهشکده سخنرانی دارم. برای مدیران جوان. برای ناهار هم مهمون دکتر نصیری هستیم. غذا تو یخچال نداریم. نیام ببینم از گرسنگی مردی. خودت یه چیز دست و پا کن بخور. تا چند […]